آخرين اثر اینجانب تحت عنوان «دراسات في الهجاء السياسي»(پژوهشهایی پيرامون هجو سياسی) اسفند ماه سال 1393 به مناسبت اولین همايش بين المللی ایران و عراق، به عنوان يکی از آثار منتخب با همکاری دانشگاه اصفهان توسط مجمع الذخائر الإسلامية منتشر شد.

حکایت جاری من تو او

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود !

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید !

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود !

من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه !
برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود !

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند !

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است !!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است !!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من، تو، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟

هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او ؛
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ...

رسائل عربية فصحى جديدة رومانسية غرام 2010


يا سيدتي:
لا أتذكَر إلا صوتك..
حين تدق نواقيس الأعياد!
لاأتذكر إلا عطرك..
حين أنام على ورق الأعشاب !


أنت امرأة لا تتكرر.. في تاريخ الورد..
وفي تاريخ الشعر..
وفي ذاكرة الزنبق و الريحان..!

(نزار قباني)


رسائل عربية فصحى جديدة رومانسية غرام 2010


دائما أنتي في المنتصف !!
أنتي بيني وبين كتابي..
بيني وبين فراشي..
وبيني وبين هدوئي..
وبيني وبين الكلام !!
ذكرياتك سجني وصوتك يجلدني
وأنا بين الشوارع وحدي
وبين المصابيح وحدي!
أتصبب بالحزن بين قميصي وجلدي!!
ودمي: قطرة - بين عينيك - ليست تجف!
فامنحيني السلام!
امنحيني السلام!




رسائل عربية فصحى جديدة رومانسية غرام 2010

بحّت أحشائي
و أنا أصرخ بك :
أيها الناعم كملمس أفعى
الحار كنسيم الجحيم…
المثير كأعماق البحار…
لا تخلعني, فأنا جلدك !!

“أيها البعيد كمنارة ..
أيها القريب كوشم في صدري ..
أيها البعيد كذكرى الطفولة ..
أيها القريب كأنفاسي وأفكاري ..
أحبك .. أ ح ب ك ..! ”


(غادة السمّان)


رسائل عربية فصحى جديدة رومانسية غرام 2010


ولو خيرت في وطن
لقلت هواك أوطاني
ولو أنساك ياعمري
حنايا القلب .. تنساني
اذا ماضعت في درب..
ففي عينيك عنواني !


(فاروق جويدة)

دیروز سی وپنجمین سالگرد درگذشت دکتر شریعتی بود، انسانی که شیفته اسلام بود ومعرّف اسلام راستین. وچه تهمت های زیبایی به وی زدند: مرتجع وکهنه پرست. اما او به قول خودش کهنه ترین کهنه ها و نوترین نوها را می شناخت. جملات منتخبی از ایشان را تقدیم خوانندگان می کنم:

۱- اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت، ولی موفق باش.

۲- برایت دعا می کنم که: ای کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد.

۳- وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریه کنم گفتند دروغ است.وقتی خواستم بخندم گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.

۴- اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری.

۵- همه بشرند، اما فقط بعضی ها انسانند.

۶- کسانی که معنی دوست داشتن، عشق وایثار وخلوص را خوب می فهمند، خدا را به آسانی می فهمند.

۷- خدایا آتش مقدس شک را آنچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزاند. 

زندگی برخلاف آنکه مکبث می گوید صرفا قصه ای که توسط یک احمق گفته میشود، سرشار از خشم وهیاهو، بی آنکه معنایی بدهد، نیست. زندگی اندیشه ای طولانی است أما نمی دانم چرا نمی خواهند در این اندیشه با دیگران شریک شوند.دیگران زندگی را به سویی می کشند ومن به سویی دیگر، وهیچ کدام دیر زمانی این نبرد ذهنی را تحمل نمی کنیم. ماری، یکی از چیزهای بسیاری که بر ما رخ داد، این بود که ما اندیشه زندگی را به یک سویی می کشیدیم، واز انزوای همراه این عمل نمی ترسیدیم.

اکنون باید اینجا را ترک کنم وبه استقبال خورشید بروم.دفتر یادداشتم بر می دارم تا برای تو بنویسم، هنگامی که چنین می کنم همواره موفق می شوم به انگاره هایم نظم بخشم.

دیشب داشتم کتاب "پدر ودختر"نوشته هری اچ هریسون جی آر را می خواندم.کتاب مفیدی است محتوی نکاتی زیبا وراهگشا.جملات منتخبی را تقدیم خوانندگان عزیز می کنم.

۱-عکسی از خودت را به او بده تا در اولین کیفش بگذارد.اگر برایش پدر خوبی باشی،همیشه عکست را در کیفش خواهد گذاشت.

۲-هرگز به رؤیاهایش نخند.

۳-به او یادآوری کن اعتماد میان دختر وپدر مقدس است.

۴-به او اطمینان بده که بسیار جذاب ودوست داشتنی است اما ویژگی ساختگی دیگری به او نسبت نده.

۵-به او اجازه بده اشتباه کند.

۶-درک کن تو نمی توانی برای او همه چیز باشی.

۷- او را تشویق کن از موفقیتهای دیگران خوشحال شود.

۸- به او بگو او همان دختری است که همیشه آرزوی داشتنش را داشتی. 

درسهای آموزنده یک مداد

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید

- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید : .

صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .


صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم :

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقب درونت باش چه خبر است .

صفت پنجم:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .

تو هر که باشی

مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من می خواهم باشی

یا رفتارت به دلخواه من باشد

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده تو را پیش بینی کنم

من فقط می خواهم تو را کشف کنم

تو مرا دل شکسته و نومید نخواهی کرد