روستای قره قشلاق از توابع شهرستان سلماس در فاصله حدود ۲۰ کیلومتری از مرکز شهرستان واقع است.از طرف شمال به روستای یالقوزآغاج ، از طرف جنوب به روستای آغزیارت و از طرف جنوب غرب به روستای میناس و از طرف شرق به روستای کنگرلو و از طرف غرب به روستای سلطان احمد محدود می شوداین روستا مرکز دهستان لکستان است.بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ تعداد خانوارهای آن  نزدیک ۵۶۰ و تعداد سکنه آن ۲۲۰۰ نفر می باشد.قره قشلاق مرکز دهستان لکستان است.تا سال ۱۳۷۰ مرکزیت دهستان لکستان روستای سلطان احمد بود ولی اكثريت وزراء عضو كميسيون سياسي دفاعي هيأت دولت در جلسه مورخ 1370.8.29 با توجه به اختيارات تفويضي هيأت وزيران (‌موضوع تصويب‌نامه شماره.93808ت907 مورخ 1368.10.24)، بنا به پيشنهاد شماره 9218.1.4.42 مورخ 1370.8.20 وزارت كشور و به استناد ماده (13) قانون تعاريف و ضوابط‌تقسيمات كشوري مصوب 1362 مركز دهستان لكستان از روستاي سلطان احمد به روستاي قره قشلاق تغيير دادند.

اکثریت مردم این روستا به دامداری و کشاورزی اشتغال دارند.از محصولات اصلی آن می توان به گندم، جو، چغندر قند و آفتابگردان و ذرت اشاره کرد.متأسفانه به علت مکانیزه نبودن کشاورزی بازده چندانی از این فرایند نصیب مردم نمی شود.کمبود آب مشکل اساسی کشاورزان روستا است.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی چهره محرومیت تا حدودی از این روستا زدوده شده است. با الطاف الهی امکان تحصیل دانش آموزان روستا تا اتمام دوره متوسطه فراهم است.جای اغراق نیست اگر بگوییم مردم این روستا قدر این امکانات را کاملاً دانسته اند.شاهد این ادعا وجود بیش از ۱۰۰ جوان دانش آموخته با مدارک کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکتری در رشته های مختلف علوم انسانی و تجربی و علوم پایه می باشد.بر اساس اعلام سایت اطلاعات جامع روستاهای دارای دهیاری ۶۸ درصد مردم روستا باسواد هستند.کتابخانه عمومی روستا با داشتن چند هزار جلد کتاب پذیرای علاقمندان به مطالعه و پژوهش می باشد.

 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی فضاهای ورزشی در روستا رشد چشمگیری داشته است به طوری در حال حاضر دو سالن ورزشی سرپوشیده برای استفاده جوانان ورزش دوست احداث شده است،که هر روز شاهد حضور جوانان در آن هستیم.علاقه جوانان روستا به فوتبال چیز دیگری است که علیرغم وجود فضای لازم برای انجام آن، هنوز میدان چمن استانداردی فراهم نگردیده است.

سالها یش طرح هادی اجرا شد و سیمای روستا تغییراتی به خود دید،متأسفانه به علت عدم اجرای کامل آن بافت روستا متناسب با نام آن و شهرتش در منطقه نیست.امید است مسئولان فکری بر اجرای کامل طرح هادی داشته باشند.

مهاجرت جوانان از این روستا در میان سایر روستاهای شهرستان سلماس از رشد فزاینده ای برخوردار است.کار در ادارات و ارگانهای دولتی دلیل عمده مهاجرت را در بین جوانان تشکیل می دهد. مراکز نظامی و آموزشی و اداری سه بخش عمده ای است که جوانان روستا در آن اشتغال دارند.

 

روستای قره قشلاق در آذرماه ۱۲۹۸ مورد تهاجم کردهای تحت سلطه اسماعیل سیمیتقو قرار گرفت. مردم این منطقه مقاومت سرسختانه ای از خود نشان دادند.ولی به علت عدم ارسال نیروی کمکی از تهران بعد از چند روز قره قشلاق به اشغال سیمیتقو در آمد. مسعود دیوان پدر شاعره نیمتاج سلماسی فرمانده این نیروها بود، .قبر مسعود دیوان به گفته سالخوردگان روستا در قبرستان محله پایین روستا قرار دارد.

در مورد قدمت تاریخی قره قشلاق در آینده نزدیک مطالب مستندی خواهم نوشت.از دوستان عزیز استدعا دارم دانسته های خود را به ایمیل اینجانب که در پروفایل مدیر وبلاگ قرار دارد ارسال نمایند تا بنام خودشان در وبلاگ ثبت گردد.

 

هذا عنوان رسالتی فی مرحلة دکتوراه.یرجی من القرّاء و الباحثین الکرام إرسال آرائهم فیما یتعلق بموضوعنا.شکراً لکم.

أدب الشیعة مملوء بنقد الحکام و الأوضاع الإجتماعیة عبر عصوره المختلفة، و شعراء الشیعة و أدباءه یمثّلون هذا الجانب فی أدبهم خیر تمثیل.

در مورد ادوار تاریخ ادبیات عرب دیدگاههای متفاوتی ارائه شده است.مورخان تاریخ ادبیات بسته به تحولات تاریخی هر یک خود را به تقسیم بندی خاصی مقید نموده اند.ولی مشهورترین آنها تقسیم بندی زیر است:

۱- دوره جاهلی:در تعیین محدوده این دوره هم اختلاف نظرهایی وجود دارد.جاجظ عمر شعر جاهلی را ۱۵۰ سال و حداکثر ۲۰۰ سال می داند.

۲- دوره اسلامی: دوره اسلامی را می توانیم به دو دوره مجزا تقسیم کنیم. دوره اول که صدر اسلام و خلفای راشدین است از سال اول هجری شروع و تا سال ۴۰ هجری که سال شهادت امام علی (ع) است ادامه مییابد.دوره دوم دوره اموی است که از سال ۴۰ تا ۱۳۲ هجری می باشد.

۳- دوره عباسی: سال ۱۳۲ هجری سال سقوط حکومت امویان به دست عباسیان است.دوره عباسی را برخی مورخان به چهار دوره جداگانه تقسیم کرده اند.ولی شوقی ضیف آن را به دو دوره زیر محدود کرده است:

الف- دوره عباسی اول:  تا سال ۲۳۲ هجری یعنی ابتدای خلافت متوکل.

ب- دوره دوم عباسی:  تا سال ۶۵۶ هجری.در این سال بغداد پایتخت عباسیان بدست هلاکو سقوط می یابد و عصر عباسی به آخر خط می رسد.

۴- عصر انحطاط:این دوره از سال ۶۵۶ هجری تا سال ۱۲۲۰ ادامه می یابد.بسیاری از منتقدان ادبی با این نامگذاری مخالف هستند.دکتر طه حسین و عمر موسی پاشا این نامگذاری را اجحاف در حق این دوره میدانند چرا که معتقدند بسیاری ار موسوعه ها و دایرة المعارف ها میراث این دوره هستند.

۵- دوره حدیث(نهضت):این دوره از سال ۱۲۲۰ شروع می شود.عوامل بسیاری در شروع نهضت ادبیات عرب تأثیر گذار بوده اند که به مهمترین آنها اشارات گذرایی می کنیم:

الف- حرکات استعماری:

بدنبال آغاز دوره صنعتی و جهش علمی د ر دول غربی و تولید محصولات فراوان، اینان به دنبال بازارهایی برای فراورده های خود بودند.و از اختلاف موجود بین دولت عثمانی و کشورهای تحت سلطه آن نهایت استفاده را کرده و این کشورها را مصرف کننده محصولات خود یافتند.

ب- خاور شناسی و خاورشناسان:   

خاور شناسان نقش بزرگی در آشنایی جهان عرب با تحولات جهانی ایفا کردند.اینان با یادگیری زبان های مغرب زمین ، و انتقال میراث چندین هزار ساله به غرب و تحقیق و مطالعه د رتاریخ و زبان و ادبیات و فرهنگ این ملل به نوعی نقش بیدار گری را انجام دادند.

ج- حمله ناپلئون:

ناپلئون در سال ۱۷۹۸ میلادی با مصر حمله کرد.او مدارسی در آنجا دایر و چاپخانه ای تاسیس کرد.مردم مصر و جهان عرب با دیدن این امکانات آشنایی نسبی با دنیای غرب و تحولات موجود در آن پیدا کرده و عقب ماندگی خود را احساس کردند.

۴- مطبوعات و رسانه ها:

به دنبال حمله ناپلئون و تاسیس چاپخانه روزنامه هایی نیز به رشته تحریر در آمد و نقش روشنگری را در بیداری جهان عرب ایفا نمود.

۵- انقلابهای منطقه ای:

این انقلابها به ویژه د رعراق و سوریه نمود پیدا کرد.کما اینکه انقلاب عرابی در حجاز همین نقش را داشت.

۶- هیئت های تبلیغی تبشیری غرب:

این هیئت ها هر چند در آغاز چنین وانمود می کردند که فعالیت هایشان جنبه انسانی دارد ولی در عمل فعالیتهای مذهبی و ترویج مسیحیت جزء لا ینفک اقداماتشان بود.

و.....

دنیای غرب که رنسانس خود را چند قرن قبل آغاز کرده بود بسته به تحولات سیاسی، تغییرات اساسی در ادبیاتشان رخ داد، و مکاتب ادبی مهمی بوجود آمد:

۱- مکتب کلاسیک:این مکتب برگرفته از کلمه لاتینی کلاسوس است که بیشتر ادبیاتی با مایه های ارستقراطی بوده است.و این قدیمی ترین مکتب ادبی است که در قرن ۱۵ بوجود آمد.کلاسیسم با تاثیر از ارسطو و دیکارت، ادبیاتی عقل گرا را تبلیغ می کرد که بیشتر به دنبال تقلید از ادبیات یونان باستان بود.

۲- مکتب رومانتیک: مکتب رومانتیک در واقع انقلابی بر علیه کلاسیسم بود تا ادبیات را از سیطره ادبیات یونان و لاتین قدیم رها کند.رومانتیک بر گرفته از کلمه رومانیوس است که بر ادبیاتهای منشعب شده از زبان لاتین قدیم  اطلاق می گرد.این مکتب ادبی در ۱۹ بوجود آمد و بر این تاکید میکرد که ادبیات باید از قید و بند قوانین و مقررات دست و پا بند که بدست انسان وضع شده نجات یافته و به حالت فطری و انسانی قبل از کلاسیک برگرد.در این مکتب عاطفه و احساس جایگزین عقل و خرد گشته و شاعر و ادیب به دامن طبیعت رجوع می کند.هجرت و اغتراب از دیگرمختصات این مدرسه است.

۳-رئالیسم:این مکتب در زبان عربی به "الواقعیة" ترجمه شده است.و مراد از آن ادبیاتی است که هدفش ارائه تصویر واقعی از جامعه است.نه ادبیاتی که به دنبال خیال و پرواز در عوالم غیر محسوس است.البته نباید چنین پنداشت که رئالیسم تصویر برداری از خیر و شر جامعه بوده و به دنبال حل مشاکل جامعه انسانی است و نباید پنداشت که رئالسیم ضد عاطفه و خیال است بلکه فلسفه خاصی است که برداشتهای متفاوتی از جامعه دارد.اینان زندگی را با عینک مشکی می بینند و شرّ را بر خیر مقدم می دانند و بدبینی و احتیاط را بر انسان توصیه می کنند.

 

نقش ایرانیان درتاریخ و تمدن جهان قابل انکار نیست.آثار باقیمانده از علما و ادبا و اندیشمندان شاهد این مدعا است.

جای هیچگونه تردیدی نیست که روایات و احادیث بر جای مانده از پیامبر (ص)در دوره حیات ایشان ثبت نگردیده است.حتی خود پیامبر هم به دلیل جلوگیری از اختلاط حدیث با قرآن مجید دستور عدم کتابت حدیث را صادر نمودند. پیامبر  بنابر مستندات تاریخی با ایرانیان ارتباطی نداشته است.کتب تاریخی تنها ازسلمان فارسی و ارتباط ایشان با رسول اکرم سخن به میان آورده اند.

بعد از رحلت پیامبر (ص) بازار جعل حدیث رونق فراوانی گرفت و عده ای از این طریق صاحب آلاف و الوف شدند.شعوبیان یا همان کسانی که از ظلم و ستم اعراب به ستوه آمده بودند زمینه را آماده یافته دست به قلم شده و اشعار و احادیث زیادی در مذمت اعراب و ستایش خویش از زبان بزرگان از جمله پیامبر اکرم نمودند.و تا اندازه زیادی در این کار موفق شدند.

ابن خلدون صاحب المقدمة در مذمت اعراب و ستایش ایرانیان مطالبی در کتاب خود آورده است.وی به حدیثی از پیامبر اشاره کرده است که: لو کان العلم فی الثریا لناله قومٌ من الفرس.یعنی اگر علم در ثریا باشد قومی از فارس(ایرانیان) به آن دست خواهند یافت.

در جعلی این حدیث هیچ شکّ و شبهه ای وجود ندارد.به طوری که شارح کتاب مقدمه ابن خلدون می نویسد که بعد از بررسی کتب صحاح و کتب معتبر حدیث چنین مطلبی از زبان پیامبر(ص)نقل نشده است.لذا باید در روایت حدیث از زبان پیامبر نهایت دقت را نمود تا ضمن حفظ احادیث مستند جلوی سوء استفاده از گوهر ثمین نبیّ گرفته شود.متشکرم.   

| ادامه مطلب

امروزه  گسترش ارتباطات انسانی بین کشورها،توسعه توریسم،و دهها عامل دیگر آموزش زبانهای مختلف را امری اجتناب ناپذیر کرده است.زبان عربی به عنوان یکی از زبانهای زنده دنیا که تعداد متکلمان آن از چندین صد میلیون فراتر رفته است، از صدر اسلام مورد توجه ایرانیان بوده است.به طوری که بسیاری از علما و اندیشمندان آن زمان آثار و تألیفات خود را به زبان عربی می نگاشتند.سیبویه صاحب الکتاب، فیروزآبادی صاحب قاموس المحیط، ابوالفرج اصفهانی صاحب الأغانی، و..... نمونه ای از این دریا هستند.

تعلیم زبان عربی در ایران بسته به حکومتهایی که سر کار آمدند،در نوسان بوده است.با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، آموزش زبان عربی وارد مرحله جدیدی شد به طوری آموزش آن در مدارس با نصّ صریح قانون اساسی، یک حالت الزامی به خود گرفت.ولی متأسفانه هیچ گاه آموزش زبان عربی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یک حالت متدیک و اصولی نداشته اشت.به طوری که نه دانشجویان زبان و ادبیات عرب از کیفیت آموزش آن راضی بوده و نه دانش آموزان در مدارس به آن زغبت نشان داده اند.

تحقیقات و بررسی های فراوانی در مورد علل، و مشکلات آموزش زبان عربی در ایران صورت گرفته است، و هر پژوهشگری، بسته به شهر و منطقه مورد پژوهش، اسباب و عللی را بیان کرده است.ولی نتایج حاصل از این پژوهشها هیچوقت صورت عملی به خود نگرفته است.

نویسنده این سطور با توجه به تدریس چندین ساله زبان عربی در مدارس و مراکز دانشگاهی با مشکلات روبرو بوده است که به چندین مورد آن اشاره میشود.

۱-تاکید اساسی در آموزش زبان عربی در ایران،درک و فهم متون و توانایی ترجمه آن است.

۲-ساعاتی که برای آموزش زبان عربی در مدارس و دانشگاهها اختصاص یافته است، عملاً دردی را درمان نکرده و نخواهد کرد.این مسئله در غالب کشورهایی که آموزش زبان عربی در مدارس و دانشگاه هایشان وجود دارد به گونه ای اساسی حل شده است.در دیداری که بنده در دانشگاه اصفهان با خانم ورود الموسوی استاد زبان عربی دانشگاه زبانهای شرقی لندن داشتم، ایشان اشاره داشتند به اینکه درس مکالمه زبان عربی در دانشگاه مذکور هفته ای ۱۲ ساعت است، و دانشجو بعد از اتمام نیمسال اول اجباراً به یکی از کشورهای عربی فرستاده میشود تا به مدت ۶ ماه از نزدیک با عرب زبانان در تعامل باشد.مقایسه کنید آموزش آنان را با آموزش دانشگاههای ما.

۳- اختلاف اعراب و ایرانیان،تأثیر منفی در آموزش زبان عربی در ایران داشته اشت.به طوری الان رغبتی برای آموزش زبان عربی در بین دانش آموزان نمی بینیم.

۴- محوریت آموزش زبان عربی هم در مدارس و هم در دانشگاهها روی قواعد می باشد.به گونه ای دانش آموزان ما بعد از یک طی دوره طاقت فرسا در یادگیری زبان عربی، نمی توانند یک جمله صحیح عربی بیان کنند.

۵-ابزارهای صوتی و تصویری در رابطه با آموزش زبان عربی در دسترس نیست.این امر در رابطه با زبان انگلیسی و فرانسه کاملاً متفاوت است. 

۶- اساتیدی که برای آموزش زبان عربی در دانشگاهها به کار گرفته می شوند غالباً از غیر عربها بوده و خود چندان در این وادی نیستند.و...

۷-از لحاظ اشتغال نیز فارغ التحصیلان رشته زبان عربی چندان حال خوشی ندارند.به جز آموزش و پرورش ظاهراً این زبان در جای دیگری کاربرد ندارد؟؟؟؟

به نظر میرسد بازنگری در کتب عربی مدارس و دانشگاهها، و تغییر در اهداف آموزش زبان عربی در ایران بتواند تا حدودی مشکلات ما را در یادگیری زبان عربی مرتفع کند.و این امر عزم جدی متولیان امور را می طلبد.    

| ادامه مطلب

                                                                                         

                                                                                          ( الدكتور جعفر دلشاد )*

                                                                                          (جمال طالبي قره قشلاقي )** 

 الملخص:

إن الحب ظاهرة إنسانية و عاطفة يمتزج فيها الشعور بالعقل و الإراده.يعدّ الغزل و الحب أنبل العواطف التي ردّدهما الشعرالعربي طوال القرون المتمادية من نشأته. نزار قباني الشاعر السوري المعاصر يقع في مقدمة الشعراء العرب المعاصرين في الاهتمام بقضية الحب و الغزل. و إنه عرف في الأوساط الأدبية بالغزل أكثر من سائر الموضوعات الشعرية، إلا أن الغزل إتخد عنده اشكالاًًً ًمختلفةًٌٌٍ إذ تطرق إليه نزار في غالبية دواوينه الشعرية.

إن النقاد و دارسي شعر قباني إتهموه فيما كتبوه عنه بأن غزله يكون حسياً إباحياً، و إنه جرّد غزله من العفة و الحشمة اللّتين تجب أن تكونا في الغزل.غير أن الدارس في مجموعاته الشعرية يجد خيوطاً بارزةً تدل على أنه لم يكن بعيداً في غزله عن المعاني السامية و اللطيفة.‌ علماً بأن دراسة الغزل العفيف لها اهمية كبيرة و واضحة لذا تناولنا في هذه الدراسة عناصر الغزل العذري العفيف و ميزاتها من حيث المضمون في مجموعاته الشعرية، و حاولنا الرّد  بقدر ما استطعنا على من إتهموه بانه لم يتحدث عن الحب بمعناه العاطفي.

 

الكلمات الرئيسية:نزار قباني، الحب، الغزل العذري، الأم،، بلقيس

 (*) استاد مساعد فی اللغة العريية بجامعة اصفهان.

(**) طالب دکتوراه فی اللغة العربية بجامعة اصفهان.

المقدمة:

     تناولت الأبحاث و الدراسات جوانب مختلفة من شعر نزار قبانی ، و لا تزال هذه الدراسات المكثّفة التی تهتمّ بشعره متواصلة، ولا نعرف شاعراً من الشعراء المعاصرين العرب قد إعتنى به النقاد و الباحثون كما إعتنوا بنزار قباني. أعطی الدارسون القاب شتّی له منها: شاعر العروبة الأکبر، شهريار العصر، و عدوّ المراة و العرب، شاعر الغزل الحسي ، شاعر المرأة و محررها. تبدو من هذه الألقاب أنه من المستبعد أن يتطرق نزار الى الغزل العفيف، غير أننا نحصل على ملامح عذريةٍ بارزةٍ في دواوينه الشعرية و التي تثبت عكس ذلك. و لا ندّعي أننا سنحيط بکل هذه الملامح في اطار صفحات معدودة، و لکن سنتوقف عند جانب من جوانبها فقط لاستجلاء الغزل العفيف فيها. إن السبب في اختيار هذا الجانب من شعر نزار يعود الى أن الباحثين لم يهتموا بدراسة الغزل العفيف فی شعره كما ينبغي ، و لأن الدراسات حول الصراحة في غزلياته و النرجسية کانت الطابع السائد عندهم و لم يهتمّوا بهذا الجانب من شعره، لذا تهدف هذه الدراسة المتواضعة إلی تبيين مضامين الغزل العفيف و مصاديقه فی مجموعاته الشعرية.

 

نبذة من حياة القباني:

 

ولد نزار قبانی فی 21 مارس/اذار 1923 فی حی "مئذنة الشحم" بدمشق لاسرة ميسورة الحال، و کان أبوه توفيق القبانی صاحب محل لصناعة الحلويات و قد شارک فی مقاومة الانتداب الفرنسی علی بلاده. تلقّی دراسته الابتدائية و الثانوية فی الکلية العلمية الوطنية بدمشق التی کانت تتبع نهجاً حديثاً فی التدريس تجمع بين الثقافتين: العربية التراثية و الأوروبية الحديثة، ثم التحق بکلية الحقوق بجامعة دمشق، و عمل فور تخرجه عام 1945 فی السلک الدبلوماسی، و شغل عدداً من المناصب الدبلوماسية فی القاهرة و ترکيا و لندن و بيروت و الصين و اسبانية. و فی سنة 1966 استقال من الوظيفة ليتفرغ للشعر، و قد برّر استقالته من وزارة الخارجية بقوله:لأتفرغ نهائيا للشعر لأننی کنت أشعر بازدواجية مرعبة فی داخلی تمنعنی من ممارسة حريتی بشکل مطلق، لذلک تفرغت للشعر".(النضوي،سمر،2004،ص7).

 بدأ کتابة الشعر سنة 1939، و کان ديوانه الاول "قالت لی السمراء" تعبيراً جريئاً عمّا کان يعانيه جيل الحرب العالمية الثانية من ضياع و قلق و کبت عاطفي . و قد تعرض لذلک لمقاومة عنيفة من قبل المتزمتين و الاخلاقيين، و اعتبروه خارجاً عن خط المدرسة التقليدية للشعر العربی شکلاً و مضموناً و تتابعت اصداراته الشعرية التی کانت تلاقی الاستهجان و الاستحسان فی آن واحد، ليصبح معلما مميزاً فی الشعر الحديث،و مدرسة سار علی نهجها جيل کامل من الشعراء.

من هذه الإصدارات:"طفولة نهد"، "سامبا"، "حبيبتی"، "الرسم بالکلمات"، "هوامش علی دفتر النکسة"، "الممثلون"، "افادة فی محکمة الشعر"،"اشعار خارجة علی القانون"...و غيرها.و کان قد أنشأ عام 1966 داراً للنشر فی بيروت فأصدر، الی جانب مؤلفاتها الخاصة، المجموعة الکاملة لأعماله الشعرية و النثرية و السياسية.

بعد فشل زواجه الأول ، تزوج عام 1970 من سيدة عراقية هی "بلقيس الراوی" تعمل فی السفارة العراقية فی بيروت، فأنجبت له "زينب" و "عمر"، و قد توفيت فی حادث انفجار السفارة عام 1981، فترکت وفاتها أکبر الأثر فی نفسيته، و رثاها بقصيدة رائعة أعطاها عنواناً اسم زوجته "بلقيس" و هی تعدّ من روائع الشعر فی نهائيات القرن العشرين.

توفی نزار قبانی يوم الخميس الموافق 30/4/1998 فی لندن. و نقل جثمانه، حسب وصيته، ليدفن فی مقبرة العائلة فی دمشق، لأن دمشق ،کما يقول فی وصيته:"هی الرحم الذی علّمنی الشعر، و علّمنی الإبداع، و أهدانی أبجدية الياسمين...و هکذا يعود الطائر إلی بيته و الطفل الى صدر أمه"(نفس المصدر، ص7).

 

موقف نزار من ناقديه:

خاض كثير من النقاد معارك نقدية عنيفة متهمين نزار بالفساد و اللا مبالاة  و الإباحية و الحسية في قصائده، وقف نزار بنفسه في وجه منتقديه، لذلك نراه يردّ على من اتهموه بالإباحة و الكفر في قصيدة عنوانها"إيضاح إلى قرّاء شعري"حيث يقول:

و يقول  عني الأغبياء:

اني دخلت الى مقاصير النساء..و ماخرجت

و يطالبون بنصب مشنقي..لاني

عن شؤون حبيبتي..شعراً كتبت

أنا لم أتاجر مثل غيري بالحشيش

و لا سرقت..ولا قتلت

لكنني أحببت في وضح النهار

فهل تراني قد كفرت

(قباني، ديوان"لا"1973،ص101).

إذن لا يکون وصفنا لغزل نزار بالاباحی الّا تجنياً عليه بينما كانت المرأة عنده في كثير من الأحيان محرضاً للفكر و الجمال و کذلک كانت في شعره رمزا،ً لذلك وجّه اليهم ردود فعل كالسّهام اللاذعة مديناً عصره و محاكمه حيث يقول:

فهذا العصر يؤمن بالأزاهير الصناعية..

و لا تبكي عليْ اذا أدانوني

و قالوا عن كتاباتي اباحية

فكل محاكم العشاق في وطني

محاكم غير شرعية

(قباني،اشعار خارجة علي القانون،1972،ص18).

و هو يذكر بعض التهم الموجهة من جانب نقاده و مخالفيه حيث يقول:

يتهمونني أيضا بالنرجسية

و بالسادية

و بالأوديبية

و بكل ما في كتب الطب النفسي من أمراض

ليثبتوا أنهم مثقفون

و انّني منحرف

(نزار قباني، رسالة حب، ص172).

من جانب آخر نراه يدافع عن نفسه كالمحامي و يدفع التهم الموجهة التي آذت قلبه ايذاء:

فما أعاني عقدة

و لا أنا اُوديب في غرائزي وحلمي

جميع ما قالوه عني صحيح

لكنهم لم يعرفوا أنني

أنزف في حبك مثل المسيح

(نزار قباني،كتاب الحب،1973،ط3،صص32-31).

و نزار يتطرق الى طهارة الحب عنده، ويعتقد ان الحبّ مقتبس من الأنبياء، وهو يمتاز عنده بالبراءة و النقاء، و النزاهة:

سأظل أحترف المحبة..مثل كلّ الأنبياء

و أظل أحترف الطفولة و البراءة و النقاء

و أظل أكتب عن شؤون حبيبتي

حتّى يصير الحب في وطني بمرتبة الهواء

و أصير قاموساً لطلاب الهوى

(ديوان"لا"،ص103).

و نرى أبيات رائعة في دواوينه الشعرية تثبت إطار الحب و ميزاته عنده و التي تؤكد ان الحب لم يكن ساذجاً قريب المنال و هذه المقاطع التی اخترناها من قصائده المختلفة خير دليل علی نزاهة نزار مما اتهم به:

الحب...مواجهة كبرى

إبحار ضد التيار

صلب..و عذاب..و دموع

(قباني،احلي قصائدي،دون سنة طبع،ص14).

و في ديوانه المسماة ب"الرسم بالكلمات" يقول:

الحب ليس رواية شرقية

بختامها يتزوج الأبطال

لكنه الإبحار دون سفينة

(قباني، الرسم بالكلمات، ص59).

و نزار يبني للحب معبداً و هذا يدلنا إلى قداسة الحب عنده:

شيّدت للحب الأنيق معابدا

و سقطت مقتولا..أمام معابدي

( نفس المصدر،ص42).

و أعتقد أن منشأ هذه الانتقادات و الاتهامات يعود الى تباين الحب النزاري عما عند أغلبية الناس و نزار يصرح بهذا التباين حيث يقول:

أكره أن أحبّ مثل الناس

أكره أن أكتب مثل الناس

أودّ لو كان فمي كنيسة

و أحرفي أجراس

(كتاب الحب،ص13).

نستنتج مما سبق أنه لا يستبعد أن يكون نزار قد تطرق أبواب الغزل العذري بكل سماته السامية و معانيه النبيلة.

 

اتجاهات الغزل فی الأدب العربی:

عدّ الغزل من أقدم الموضوعات الشعرية فی الأدب العربی، و قد شهد الأدب العربی خلال القرون المتمادية نوعين من الغزل حتی أنهما أصبحا مدرستين ذات إتجاهين متناقضين.

1-   المدرسة العذرية تتميز هذه المدرسة بسمات "عمادها العفة و الحب الصادق و الاقتصار علی حبيبة  واحدةٌ و سميت بالعذرية نسبة الی قبيلة عذرة التی اشتهرت به و يطلق عليها ايضا اسم المدرسة البدوية  لانها نشأت و عاشت فی البوادی".

         2-المدرسة الحضرية تقع هذه المدرسة فی نقطة مقابلة للمدرسة العذرية و تتسم بسمات" عمادها الفحش و الإباحة و عدم التقيد بواحدة من الحبيبات" سميت بالحضرية لأنها نشأت فی حواضر الشام و الحجاز شعارها قول عمر بن ابی ربيعة:

سلام عليها ما أحبت سلامنا                             فان کرهته فالسلام علی الأخری

                                                              (ناصيف، اميل، 1987، ص29).

 

     موضوعات الغزل العذري و مصاديقه عند نزار:

 

تحتل المرأة و التغزل بها على مر الفترات التاريخية مكانة متميزة في وجدان الشعراء العرب ، و لا نجد شاعراً في تاريخ الأدب العربی إلا و للمراة حصّة كبيرة في شعره، و نری حب المرأة و التغنی بجمالها و شخصيتها قد استحوذ علی قلوب الشعراء و ألبابهم و کثير منهم أطلقوا العنان لأقلامهم لترسم صورا ًبديعةً حيناً ، ومغرقة في العناء و الوحشة حيناً آخر.لم يكن نزاز قباني خارجاً من هذا الاطار، لذا نستطيع ان نقول بصراحة انه لايخلو اي ديوان من دواوينه الشعرية من التغزل بالمرأة، بغضّ النظر عن نوعيه الحسي و العفيف.

سبق أن ذكرنا في المقدمة أن نزار قباني عرف في الأوساط الأدبية بـ"شاعر المراة، و شاعر الغزل الحسي"و اننا لاننكر أن الغزل الحسي هو الطابع السائد في غزلياته، غير أنه إذا أباح استخدام اللغة الجسدية الجريئة التي يقتحم أبواب الطوطم الجنسي و الاجتماعي ، فإنه لم يكن يبيحُ جسد المرأة، بل لا يمكن الحصول على جملة واحدة أو موقف واحد ولو كان عابراً يدل على أنه شاعر إباحيٌّ. بل على العكس من ذلک إن نزاراً يدافع عن المرأة و حقوقها في غيرة مبالغة، وإذا كان شعره يدخل في باب الأدب الجنسيّ فليس كل ما هو جنسيّ إباحيّاً ً.‏  الا ان ذلك لا يعني انه لا يوجد عنده الغزل العفيف الذي يرتفع عن أدران الحس و الجسد، لانه ليس هناك مانع من ان يجمع شاعر مثل نزار بين نوعين من الغزل الحسي والعفيف السامي.من دراسة الغزل النزاري العفيف أمور تتجلي في الموضوعات التالية:

 

1-الأم :                        

لو صح تعبير غزل الأمومة، نطرح سؤالاً، انه ما هي سمات غزل الأمومة عند نزار القباني؟ قبل ان نجيب علی هذا السؤال يجدر بنا أن نشير الى أن الأم لم تشغل إلا حصّة يسيرة من شعر نزار بالقياس الى ذلك الكمّ الهائل الذي تشغله الحبيبات و المرأة العاشقة.تعدّ الأم في رؤيه نزار ينبوع الجمال و الحب و القداسة، لذلك نراه يخلع عليها هالة من القدسية تستفاد من كلمتي"حلوة و قديسة" :

صباح الخير...يا حلوة...

صباح الخير...يا قديستي الحلوة...

( قباني،الرسم بالكلمات،1970م،ص123).

و اية كلمة تستطيع احتواء تلك المعاني النبيلة بديلا منها؟ نزار في قصيدة له عنوانها"خمس رسائل الي أمي"يبعث خمس رسائل شعرية الي امه"فائزة"يبدأ ثلاثة منها بألفاظ تذكرنا نسيب الشعراء العذريين القدامي."صباح الخير..صباح الخير..سلامات..سلامات.. و هو يفضل أمه التي غمرته بحنانها طفلاً و شاباً على النساء اللاتي عرفهن في غربته، لأنهن لم يشبعن طموحه لانهن لا يعرفن كيف يمشّطن شعره الأشقر اذا تطاير في الهواء و...و قد طاف بلاد الهند و السند و اختبر نساء أروبا و العالم الأصفر لكنه مازال يشعر بالوحدة و الإغتراب أمام عواطف الإسمنت و الخشب، لذلك كانت هذه الرسائل تذوب حنيناً إليها:

عرفت نساء أوروبا..

عرفت عواطف الإسمنت و الخشب

عرفت حضارة التعب..

و طفت الهند،

طفت السند،

طفت العالم الأصفر..

و لم أعثر..

تمشط شعري الأشقر

و تحمل في حقيبتها

الي عرائس السكر

و تكسوني اذا أعري

و تنشلني اذا أعثر

أيا أمي..

( قباني، أحلي قصائدي،صص136-126).

أهم قصيدة تتعلق بأمه من بين قصائده قصيدة عنوانها "ام المعتز" التي كتبها عندما سمع خبر موتها و هو مقيم ببيروت يقول في مطلعها:

عندما كانت بيروت تموت بين ذراعي

كسمكة اخترقها رمح

جاءني هاتف من دمشق يقول:

"أمك ماتت".

لم استوعب الكلمات في البداية

لم استوعب كيف يمكن ان يموت السمك كله

في وقت واحد

كانت هناك مدينة حبيبة تموت...اسمها بيروت

و كانت هناك أم مدهشة تموت...اسمها فائزة...

(صلاح الدين الهواري،ص46)

كان طبيعياً ان يؤثر موت أمه علي نفسه أعمق التاثيرات و أشجي الألحان، لأنها كانت جزءاً من الفولكلور الشامي و لا تقلّ أهميتها عن قبر بعض القواد و العرفاء مثل قبر صلاح الدين و محيي الدين العربي، لذلك نراه يقول"بموت أمي يسقط آخر قميص صوف أغطي به جسدي،آخر قميص حنان، آخر مظلّة مطر.و في الشتاء القادم ستجدونني أتجول في الشوارع عارياً".(العربي، العدد 96، يوليو2008،ص56).

و هكذا فان الشاعر يكاد لا يذكر اسم أمه حتي تتفجر الخواطر و النداآت في نفسه كالشظايا و تلتقي جميعا في أحضان الطبيعة المشبعة بالحس. و نري الشاعر يقوم بالمقارنة بين أمه و النساء اللاتي عرفهن فيعتبر حبّ أمه أفضل من حبّهن جميعاً:

كل النساء اللواتي عرفتهن

أحببنني و هن صاحيات

وحدها أمي

أحبتني و هي سكري

فالحب الحقيقي هو أن تسكر

و لا تعرف لماذا تسكر

(د.صلاح الدين الهواري ، ص49)

يمتاز غزل الأمومة عند نزار بمعان سامية و نعوت مثالية التي يخلعها عليها. و هذا يختلف عما نجده في سائر غزلياته.لأن حضن أمّه قد وفّر لنزار الطفل الحنان و المحبّة و الأمان.ليس غريباً اذا خاطب أمّه بهذه الكلمات الدافئة المملؤة بشعور متّقدة، و احساس مرهف:

فيا أمي يا حبيبتي.يا فائزة...

قولي للملائكة الذين كلفتهم بحراستي خمسين

عاما،ان لا يتركوني...

لأنني أخاف ان أنام وحدي...

(نفس المصدر،ص50)

و نراه يصرح في هذا الشأن بان "علاقته بالنساء كانت محكومة بأمه التي غمرته بحنانها طفلا و شابا. و يري بان فشله في الكثير من علاقاته العاطفية كان يعود بالدرجة الاولي الى رفض المراة المحبوبة بان تجمع في شخصها الأم و الحبيبة في آن واحد".(نفس المصدر،ص45).

و لن نبالغ إذا ادّعينا أن نزار قد إهتمّ بمنزلة الآمّ اهتماماً خاصّاً جعلته ينفرد في هذا الشأن. انظروا اليه حيث يقول:أنها إمراة"دقة قديمة"لا تفهم كيف يكون للمرأة حب أول...وثان و ثالث...وخامس عشر.انها تؤمن برب واحد، و حبيب واحد، و حب واحد.(نفس المصدر،ص48).

و إذا كانت أمه تلك المراة النقية الطاهرة التي لم تعرف إلا رباً واحداً و حباً واحداً و حبيباً واحداً،فمن الصعب ان تتكرر في نساء العرب و من المستحيل ان يجدها ضمن النساء اللواتي عرفهن، و في البيئة التي جمعته بهن.(نفس المصدر،ص51).

 

2-الزوجة:

لو صح تعبير غزل الزوجة نجد نزار قلما تطرق إليه إلا أنه يتدارك ذلك في قصيدة له بعنوان "بلقيس"يتحدث عنها بكل اجلال و احترام، يذكرنا وجده الصادق، وعاطفته المتأججة و حبّه العذري الذي يطغى على أجواء القصيدة.و بلقيس كانت زوجة الشاعر التي قتلت عام 1981 في حادث انفجار السفارة العراقية في بيروت.هذه القصيدة الغزلية هی أجمل ما نراه في الأدب العربي عامة و الأدب الحديث خاصة بشأن الزوجة و هي كذلك ردّ متقن علي من اتهموه ببرودة العاطفة و كذبها مثل احسان عباس(انظر:احسان عباس، اتجاهات شعرية،ص139).

إن القصيدة هذه تغلب عليها عذرية فتي تقفز المراة في نفسه و تثب في عالمه متحجبة بحجاب الحرمان و البعد. و الشاعر يقبل عليها في ذلك كله، و يصلي لها صلاة الوجد. و لإن يوجد الغلو في بعض أبياتها فان الصدق يظله و يرفده و يكبح من جماحه و يدنيه الي النفس.و نزار يفضل "بلقيس"علي غيرها من النساء معترفاً بجمال اسمها:

هل تعرفون حبيبتي بلقيس ؟
فهي أهم ما كتبوه في كتب الغرام
كانت مزيجاً رائعاً
بين القطيفة والرخام ..
كان البنفسج بين عينيها
ينام و لا ينام ..

(النضوی،ص105)

بلقيس تحتل مكانة مرموقة عند شاعرنا و کان يعشق نزار زوجته لحد الجنون و لهذا أولع بالکتابة عنها لکنه لا يحب الكلمات بقدر ما يحبها:

بلقيس : أيتها الأميرة

بلقيس : ما أنت التي تتكررين ..
فما لبلقيس اثنتان ..

(نفس المصدر،ص109).

بلقيس ...
كانت أجمل الملكات في تاريخ بابل
بلقيس ..

(نفس المصدر،ص101).

كانت أطول النخلات في أرض العراقكانت بلقيس ملجأ يأوي اليه نزار و أبناؤه، و هي تقيهم من أعاصير الزمن و مصائبه. إذا كان من الطبيعي ان ينفجر قلب الشاعر فيصرخ بأعلي صوته و نجد بجانب ذلك تعبيراً عن الجانب الروحي فيتحدث عن قلب و روح بقوّة عاطفية:

بلقيس ..
كيف تركتنا في الريح ..
نرجف مثل أوراق الشجر ؟
وتركتنا - نحن الثلاثة - ضائعين
كريشةٍ تحت المطر ..
أتراك ما فكرت بي ؟
وأنا الذي يحتاج حبك .. مثل (زينب) أو (عمر).

(نفس المصدر،108).

بلقيس ..
مذبوحون حتى العظم ..
والأولاد لا يدرون ما يجري ..
ولا أدري أنا .. ماذا أقول ؟
هل تقرعين الباب بعد دقائقٍ ؟
هل تخلعين المعطف الشتوي ؟
هل تأتين باسمةً ..
وناضرةً ..
ومشرقةً كأزهار الحقول ؟

(نفس المصدر،ص106).

هذه الأبيات تبدو و كانها قد فاضت من جرح داخلي يسيل ببؤس و صمت و نزار يذرف دموعه عليها . و ما من شكٍّ في  أن هذه الدموع ليست مفتعلة مصنوعة. يقدم شاعرنا لزوجته ملامح سامية و نعوت مثالية تبتعد عن الأجواء المادية و يستعين في استخدام الصفات من  تاريخ العراق القديم، و اسطورة سبأ و الحضارات العريقة التي نشأت في أرض العراق حيث يقول:

بلقيس ..
أيتها الشهيدة .. والقصيدة ..
والمطهرة النقية ..
سبـأٌ تفتش عن مليكتها
فردي للجماهير التحية ..
يا أعظم الملكات ..
يا امرأةً تجسد كل أمجاد العصور السومرية .

(نفس المصدر،ص103).

و يبلغ نزار في نهاية مطافه الى ذروة الأوصاف التي تدل على قيمة يكنّه لـ "بلقيس" من إحترام و تقديس و يصفها بأنها المعلمة الأصيلة، و الرسولة.و يكون وصف المرأة بهذين الوصفين بديعاً في الأدب العر بي من حيث السمو و الإعظام:

وتظل أجيالٌ من العشاق
تقرأ عنك . . أيتها المعلمة الأصيلة ...
وسيعرف الأعراب يوماً ..
أنهم قتلوا الرسولة ..
قتلوا الرسولة ..

(نفس المصدر،ص121).

و نشير إلى الأوصاف التي وصف الشاعر زوجته بها في قصيدة "بلقيس"حتي تتبين الملامح السامية التي يخلعها نزار علی زوجته:أجمل الملكات، أطول النخلات، أعظم الملكات، أحلى وطن، أحلى الخلاخل، غجريتي الشقراء، عصفورتي الأحلى، أيقونتي الأغلى، عصفوري الجميل، فرسي الجميلة، أميرة المعطرة الذيول، غزالتي، حصاني، أمواج دجلة، أصوات البلابل، السيف اليماني، الياسمين، المعلمة الأصيلة، الرسولة، الجزيرة، المنارة، صفصافة، لؤلؤة كريمة، زرافة كبرياء، غابة الخيزران الرقيقة مثل زهرة أقحوان، الدمع، العطر، الكنز الخرافي، الرمح العراقي، أزهار الحقول، القمر، ...

و بلقيس جديرة بهذه الصفات اذا تذكرنا ما قاله نزار عنها بان"بلقيس تقود السيارة بيدها اليسري الي المشتشفي، و بيدها اليمني تمسح العرق البارد المتدفق من جبيني كاني طفل سقط في بركة ماء".(العربي،ص59). 

 لا توجد صفة من بين الأوصاف المذكورة تدل على حسية الغزل بالنسبة لزوجته و تدلنا المضامين التي تحتويه هذه الأوصاف أن نحكم بعذرية الحب عند الشاعر بالنسبة لزوجته، و لا نکون مغالين إذا رفعناه إلی مستوی شعراء أمثال کثير عزة و مجنون ليلی، لأنه لم يخرج عن إطار العفة، و صدق اللهجة، وحرارة العاطفة الجياشة.و تبدو وجهة نظر بعض الدارسين بأنه كان بارد العاطفة كاذبها، غير صحيحة.إذا أفضي الحب العذري بعض أصحابه إلى الجنون و الموت و التشريد فإن نزار لم يكن بأقلّ منهم إذ ترك موت زوجته آثار سلبية كثيرة في حياته:

نامي بحفظ الله .. أيّتها الجميلة
 فالشعر بعدك مستحيلٌ ..
 والأنوثة مستحيلة
 ستظل أجيالٌ من الأطفال ..
 تسأل عن ضفائرك الطويلة ..
 وتظل أجيالٌ من العشاق
تقرأ عنك . .

(نفس المصدر،ص121).

نزار قباني في هذه القصيدة يتدفق انفعالا، يطويه اليأس و الأمل و يتفجّر بكاءً صامتاً و كآبة حيث تظهر عاطفة الحب الصادقة مسيطرة عميقة متجذّرة ذات طابع انساني و هو يعانق الإطار العاطفي المشحون بحيث تطالعنا صور  محتشدة و لوحات متلاحقة يجود بها خيال الشاعر الخصب الذي يتسم ببعد التصور. و القصيدة بمعانيها و عواطفها و صورها نتاج متوازن جاء في صياغة متميزة بالرقة و السلاسة و بالتعبير الحي و المتنوع و من كلام تكثر فيه المحسنات البديعية و الصور البيانية من مثل التشبيه و الاستعارة و... مما يضفی على الكلام كثيراً من البهاء و الرونق بعيداً من التكلف.(الحاوي، ص 44).

 

3-  الحبيبات:

تنوّعت صور المرأة في شعر نزار قباني و تلوّنت أساليب الخطاب الغزلي عنده. ومن الممكن الإعتراف بما قاله ايليا الحاوي بأنه "لا شك أن من يتصدى للمرأة في دواوين نزار يخلص إلى انها لا تمثل إمراة واحدة متشابهة فليس ثمة إمراة بل نساء تختلف الواحدة منهن عن الأخري بالنسبة للمرحلة التي مر بها الشاعر و طبيعة العلاقة التي تربطه بها".( الحاوي،،1973،ص15).

 

و بناءً على ذلك عندما نواجه مصطلاحات جسديّة في اشعاره مثل: النهد، السيقان، الملابس الداخلية، الردف، و... و الأشعار التي تحمل مفاهيم حسيّة ، لا بدّ من أن يتصور القارئ أن هناك امرأة مثاليّة يصبو إليها الشاعر كي ينظم فيها ما تجيش به قريحته. نراه يقول:

أريدك أعرف أني أريد المحال

و أنك فوق إدّعاء الخيال

و فوق الحيازة، فوق النوال

و أطيب ما في الطيوب و أجمل ما في الجمال

أريدك أعرف أنك لاشئ غير احتمال

(نفس المصدر،ص16).

هناك قصائد وجدانية أخري تعبّر عن  المرأة و يتوق نزار أن يبقيها في الوهم و الخيال معترفاً أن وهمها أجمل من واقعها:

لا تدقي بابي و ظلي بعمري

مستحيلاً...ما عانقته الظنون

أنت أحلى ممنوعة الطيف خجلى

يتمنى مرورك الياسمين

لا أريد الوضوح كوني وشاحاً من

دخان و موعداً لا يحين

و لتعيشي تخيّلاً في جبيني

و لتكوني خرافة لا تكون

أنا ما دمت في عروقي وهماً

فاذا كنت واقعا...لا اكون".

(نفس المصدر،ص18).

كأنه بهذه الأبيات يصدق قول شكسبير حين قال:"الغزالة جميلة ما دمنا نطاردها،حتي اذا ظفرنا بها زال جمالها".(صلاح الدين الهواري،ص153).

و لقباني قصيدة عنوانها"حبيبتي" و كذا الديوان الذی يحويها يحمل نفس العنوان. ذهب بعض النقاد الى انه لاتوجد قصيدة بين قصائده تضاهيها عنانة و عذرية، و يمكن أن نسميه ديوان الصداقة و الألفة يميل فيه نزار الى نوع من الهمس الخفي الجرس و البوح الصامت و هو كذلك ديوان الخفوت و الهدوء.و نزار يميل الى مراودة الأشياء و العيش في أجوائها دون الإقبال عليها و مواقعتها خلال القصيدة بأكملها فهو حين يقول:

أميرتي إذا رقصنا معاً

على الشموع لحننا الأثيرا

و حول الكمان في ثوان

وجودنا أشعة و نورا

و ظنك الجميع في ذراعي

فراشة تهم أن تطيرا

فواصلي رقصك في هدوء

و اتخذي من أضلعي سريرا

أو ليس في نداء الشاعر "أميرتي" شئ من ذلك الشعور بالتراضي و المسالمة مع المراة، بعد أن إنطفات في نفسه  شعلة الشهوة و خمدت جذوة الغريزة و بدت الأشياء أقل عنفاً و صخباً و أقل إثارة و تغريراً. و لا بدع فإن المرأة لم  تعد بالنسبة الى الشاعر ذلك اللّغز المستحيل الذي تبدعه أعصابه المتلفعة بالوهم و الكبت. فهو يغتبط في التهويم  بأجواء الحب و مراودة المرأة مراودة متعففة، و الشخوص في حضرتها و التبتل لها دون أن يشاهد جسدها أو يلامسه، و هل أعظم صلاة للحب من أن تضيء لها شموع الخشوع و الصمت و أن يتضوا به حتي يغدو أشعة و نوراً.( الحاوي،ص87).

و نعثر فی دواوينه على قصائد مختلفة يخاطب بها حبيباته و هي تحمل عواطف مشبوبة، تدل علي أن الشاعر يحسن التعاطي مع المرأة الروح و الفكرة و العاطفة و نزار يحاول أن يسرد مجموعةً من التعريفات للحب تدل علي  تعمق مفهومه عنده، و عندما يخاطب إحدى حبيباته:

الحب يا حبيبتي

قصيدة جميلة مكتوبة علي القمر

الحب مرسوم علي جميع أوراق الشجر

الحب منقوش علي..

ريش العصافير و حبّات المطر

( قباني،كتاب الحب،1973،ص3).

و نراه في قصيدة أخري يسمو بالحب الي آفاق بعيدة من السمو و الرفعة قائلا:

حبك يا عميقة العينيين

تطرّف

تصوّف

عبادة

حبك مثل الموت و الولادة

صعب بأن يعاد مرتين

(نفس المصدر،ص16).

و يعيد نفس المعني مرات عديدة مثلما فعل في قصيدة عنوانها"يا تونس الخضراء"حيث يقول:

اين اللواتي حبهن عبادة 

و غيابهن و قربهن عذاب                                  

اللابسات قصائدي و مدامعي 

عاتبتهن فما أفاد عتاب                          

أحببتهن و هن ما أحببنني 

و صدقتهن و وعدهن كذاب                               

و نستشف أحيانا في التغزل بحبيباته ملامح كثيرة من الغلو فحبيبته سيدة القدر و الطبيعة لا ينبت العشب الا حيث تمر قدماها و لا يقدم الربيع إلا حين قدومها، فهي التي تمنح الصخر قلباً، و هي التي تزين الدرب بالورود، و هي كذلك التي تنشر الأضواء و توزع الألوان:

و لولا نعومة رجليك هل طرّز الأرض عشب

تدوسين أنت فللصبح نفس و للصخر قلب

ترى يا جميلة، لولاك ، هل ضج بالورد درب

و لولا اخضرار بعينيك ثر المواعيد رحب

أ يسبح بالضوء شرق، أيغمر باللون غرب

( الحاوي،ص31).

و في ديوانه المسماة بـ"قصائد متوحشة"، نراه يطل علينا...بقصائد يبث فيها نجواه و يشكو ما يلاقيه في حب  امرأة شرست في لحمه و أعصابه و صوته و لغته و ملكت عليه روحه و فكره و وجدانه:

شرّست في لحمي و أعصابي

و ملكتني بذكاء سنجاب

شرّست في صوتي و في لغتي

و دفاتري و خيوط أثوابي

شرّست حتي في عروق يدي

و حوائجي و زجاج أكوابي

شرست حتي العظم يا امرأة

فتوقفي...رفقاً بأعصابي

( قباني،القصائد المتوحشة،ص.51).

و نجد نزار قد كتب الحب على المظاهر الطبيعية، و هو يرمز بذلك الي ان الحب لديه خالد لا يمحي:

كتبت"أحبّك" فوق جدار القمر

أحبّك جداً

كما لا أحبّك يوماً بشر

حفرت أحبّك فوق عقيق السحر

حفرت حدود السماء

حفرت القدر

ألم تبصريها

على ورقات الزّهر

على الجسر و النهر و المنحدر

على صدفات البحر

علي قطرات المطر

أ لم تلمحيها

على كل غصن

و كل حصاة و كل حجر

(نفس المصدر،ص20-18).

 هذه الأبيات تصدر عن نزعة نفسية و فنية واحدة ترتبط فيها الطبيعة بالحبيبة و الحبيبة بالطبيعة أشد ارتباط، فالشاعر يكاد لا يتحدث عن تاثير المرأة في نفسه، حتي يجمع لها مظاهر شتي من مظاهر الجمال الطبيعي. يمتاز نزار في حبه للحبيبات بشعور طاغ و إحساس مرهف و إحساس حي و قلب خفاق و هو يبوح بذلك في خطابه لإحدى حبيباته:

فلا تنعتيني بموت الشعور

و لا تحسبي أن قلبي تحجّر

( قباني، الرسم بالكلمات، ص23).

و هو يتألم و يتحسر علي أن قلبه لا يستطيع احتواء حبّ حبيبته:

يا رب، قلبي لم يعد كافياً                             لأن من أحبها تعادل الدنيا

                                                               (كتاب الحب، ص5).

4-العواصم العربية:

لو صحت تسمية التعبير عن حنين الشاعر الي وطنه غزلا عذريا عفيفا، فاننا نجد كماً هائلاً من هذا النوع من الغزل فی دواوين الشاعر و قد تسللت إلى قصائده أسماء بلدان و عواصم و مدن عربية تدل على ارتباط نزار الوجداني ببعضها. في حين نرى نزار يتهم العرب في"هوامش على دفتر النكسة"بالخمول و الضعف و كذلك يتهمهم بقتل  زوجته"بلقيس" عندما يقول :"وسيعرف الأعراب يوماً .. انهم قتلوا الرسولة" لكننا نواجه حنينا بالغاً في مجموعاته الشعرية إلى "دمشق و بيروت و بغداد و ...".

إذا كان حضن الأم قد وفر لنزار الطفل الحنان و الدفء و الأمان، فإن حضن الوطن قدم له في سن الرجولة مشاعر العزة و الكرامة. لذلك نراه دائم الحنين في شعره إلى حضن أمه الحنون وحضن دمشق التي أرضعته الحب و الوفاء و كانت دمشق  تتألق في شعره و هي الأكثر حضوراً في كل ماكتب،و في "القصيدة الدمشقية" تبدو دمشق منفردة في ثبات وجداني عاطفي فهي ليست كبقية المدن، و هي الاصل لكل شئ عند نزار:

هنا جذوري..هنا قلبي..هنا لغتي .

 

فدمشق تكون في ضميره و وجدانه رمزاً للاصالة و بدء التكوين و النشوء و الإرتقاء، و هي تمثل الأصل و  المركز و المنطلق الأساسي لكل شئ و هي الطهر و السلام و النقاء، و من فيض عطرها يستمد الطيب معناه و من جداول مائها تبدأ حركة الحياة و من فاعلية حنوها تعلم البشر معني الحب، لذلك  كان من الطبيعي أن يبدي نزار حنيناً دافئاً نحوها يتمثل في قصيدة له بعنوان"يا تونس الخضراء"حيث يقول:

قمر دمشقي يسافر في دمي

و بلابل و سنابل و قباب

الفل يبدأ من دمشق بياضه

و بعطرها تتطيب الأطياب

و الماء يبدأ من دمشق فحيثما

أسندت رأسك جدول ينساب

و الحب يبدأ من دمشق فأهلنا

عبدوا الجمال و ذوّبوه و ذابوا

الخيل تبدأ من دمشق مسارها

و تشدّ للفتح الكبير ركاب

و الدهر يبدأ من دمشق و عندها

تبقي اللغات و تحفظ الأنساب

و دمشق تعطي للعروبة شكلها

و بأرضها تتشكل الأحقاب

لقد حمل نزار حبّه لدمشق في وجدانه و عقله و أدبه و تفاصيل حياته و شغلت دمشق فضاءات الإدراك والإحساس و الحب النزاري فكانت دمشق حاضرة في أنفاسه تتألق عشقاً و حياة، لذلك نراه في غزله الدمشقي يتمتع بإرادة واعية، يستعمل لغة تفتح له أسرار العشق بين الألفاظ و المعاني ليصوغها أنساقا تتناغم فيها الدلالات و الموسيقي والعاطفة و الصور في أروع نموذج.(الحاوي، 40)

يعتقد الدارسون أن نزار أحب بيروت و هذا صحيح  لأن بيروت هی موطن نزار الفكري و العاطفي بيد أن هذا الحب لا يصل إلي مستوي حب دمشق لأنها مسقط رأسه و مبدأ ثقافته و بدء الجمال و العروبة و الكون.کان نزار في حبه لبيروت صادق العاطفة فإننا نحس ذلك حين يصفها بـ"ستّ الدنيا "و قصائده فيها تتسم بالحبّ و التعظيم.

أحب نزار بغداد كذلك إذ أعلنه في قصيدة تحت عنوان "حبيبتي بغداد"حيث يعتبرها حبيبته و قطعة من الجوهر بين النخيل و الأعناب:

فأنتِ حبيبتي

حيثُ رأيتكِ قطعة من جوهر

ترتاح بين النخل والأعنابِ

إن بغداد تحتوي علي ملامح تقربها من دمشق و هناك وجوه تشابه كثيرة بينهما فی نظر نزار قباني، فهي تذكره موطنه و نجومه و كبرياءه حتی يصبح نزار متحيّراً لا يدري ماذا يكتب عن حبّه إزاء بغداد و هي حبيبة الشاعر الأبدية لاتزال تبقي في دمه و عرقه و روحه:

حيثُ التفتُ أرى ملامح موطني

وأشمُ في هذا الترابِ ترابي

لم أغترب أبداً .. فكلُ سحابة

بيضاء ، فيها كبرياءُ سحابي

إن النجوم الساكنات هضابكم

ذاتُ النجوم الساكنات هضابي
ماذا سأكتب ُ عنكِ يا فيروزتي

فهواكِ لا يكفيه ألف كتابِ
بغدادُ ... يا هزج الخلاخل و الحلي

يا مخزن الأضواء والأطيابِ
قبل اللقاء الحلو كنتِ حبيبتي

و حبيبتي تبقين بعد ذهابي

و هناك مواقف عديدة يمكن الإستدلال بها علي طهارة الحب و نقائه عند نزار نتركها إبتعاداً عن اطالة الكلام آملين أن نكون قادرين على تصوير جوانب من مواقف شاعرنا الكبير.

 

نتائج البحث:

 

  لقد أسفرت هذه الدراسة عن نتائج لعلّها تكون جديدة من نوعها، منها:

1-إن الذين إتهموا نزار قباني بالإباحية و الحسّيّة في غزله لم يسلكوا مسلكاً منصفاً لأن ما ورد في مجموعاته الشعرية يثبت عكس ذلك.

2-يشاهد في غزل نزار قباني معانٍ عفيفة ارتفعت عن الغرائز الجسدية، بحيث يمكن أن نقول إنها جاءت بمستوي الشعراء العذريين في العصور السابقة.

3- إننا لم نعثر في مجموعاته الشعرية على شطرٍ واحدٍ يدلّ على أنه كان إباحياً في أشعاره. إن الحديث عن ملابس النساء و وصف بعض أعضائها الجسدية لا يعتبر اباحيآً إذا علمنا أن بعض هذه الأمور كان يستخدمها كرمزٍ في التعبير عن أشياء خاصّةٍ.

4- إننا نجد في مجموعاته الشعرية أنبل المعاني بالنسبة لحبيباته، و إن لم يتّخذ الشاعر حبيبةً واحدةً لنفسه. و لا يتنافي تعدّد الحبيبات مع العفة لأننا نجد نفس الحالة عند الشعراء العذريين في العصور السابقة.

 

فهرس المصادر

1-الحاوي، ايليا ،1973 ، نزار قباني ، الطبعة الاولي، دار الكتاب اللبناني، بيروت.

2-الهواري، صلاح الدين ،2001، المرأة في شعر نزار قباني، الطبعة الاولي، دار البحار.

3- عباس، احسان،1994  اتجاهات شعرية، دار العلم للملايين، بيروت.

4- قباني، نزار،1973، ديوان"لا"، منشورات قباني.

5- قباني، نزار،1972، اشعار خارجة علي القانون، منشورات قباني.

6- قباني، نزار، رسالة حب، منشورات قباني.

7- قباني، نزار، أحلي قصائدي، منشورات قباني، دون سنة طبع.

8-قباني، نزار، الرسم بالكلمات، منشورات قباني، دون سنة طبع.

9- قباني، نزار.القصائد المتوحشة، منشورات قباني، دون سنة طبع.

10- النضوی، سمر،2004، روائع نزار قبانی، دار الروائع للنشر و التوزيع، الطبعة الثالثة.

11-ناصيف، اميل،1987 ، أروع ما قيل فی الحب و الغزل، منشورات دار الجروس، الطبعة الأولي، طرابلس-لبنان.

المجلات:

1- مجلة العربي، العدد 596، يوليو2008.

 

| ادامه مطلب
| ادامه مطلب
| ادامه مطلب

تأليف:دکتر محمد ياس خضرالدوري

 مترجم:جمال طالبي

 

 فصل اول :

مبحث اول : فروق لغوي در واژه قرآني

 

أ- مفهوم ( فرق ) در زبان و قرآن کريم :

فرق از نظر لغوي به معني تمييز و جدا کردن دو چيز از يکديگر است 1. ابن فارس – متوني 359 هجري –(فاء و راء و قاف) را ريشه صحيحي قلمداد کرده است که بر تمييز و تفريق بين دو چيز دلالت مي کند.2

واژه فرق و مشتقات آن در قرآن کريم ، داير بر مفهوم لغوي آن يعني تمييز و جدا کردن است .3خداوند در آيه 50 سورة بقره مي فرمايد : " وَ اِذ فَرَقنا بکم البحرَ فا نجَيناکم " و نجات يافتن بخاطر جدا شدن و شکافته شدن دريا است : " فکان کلُّ فِرقٍ کالطّود العظيم .4 (شعراء / 63).

و آية " فالفارقاتِ فَرقاً "5 نيز چنين است . يعني فرشتگان براي جدا کردن حق و باطل فرود مي آيند 6 و قرآن نيز فرقان ناميده شده است چون حق و  باطل را از هم جدا مي کند .7

----------------

1- نگاه کنيد به : العين 5/147 ، و الصحاح ( تاج اللغة و صحاح العربية ) 4/1540 ، اسماعيل بن حماد الجوهري ( متوفي 393 هجري ). 

زير ( احمد عبد الغفور عطّار ، دار العلم للملايين ، بيروت ، ج / 4، 1407 هـ ،1987 م ، و لسان العرب 10/300 محمد بن مکرم بن منظور الافريقي المصري (متوفي 711 هـ ) دار صادر بيروت ، ج/1 ، 1968 م.

2- مقاييس اللغة 2/350 ، احمد بن فارس (متوفي 395 هـ )پانوشت : ابراهيم شمس الدين ، دارالکتب العلمية – بيروت ، ج/1 ، 1420 هـ - 1999 م

3- نگاه کنيد به : التبيان في تفسير غريب القرآن /85 ، شهاب الدين احمد بن محمد الهائم المصري ( ت 815 هـ) تحقيق  :د.فتحي انور الدابولي ، دار الصحابة للتراث بطنطا – القاهرة ، ط/1992،1 م.

4- شعراء : 63

5- مرسلات :4

6- الجامع لاحکام القرآن 1/387 ، محمد بن ابي بکر بن فرج القرطبي ابو عبدالله ( ت 671 هـ) ، تحـقيق : احمد عبدالعليم البردوني ، دارالشعب – القاهرة – ط/1372،2 هـ ، و لسان العرب 10/301.

7- الصحاح 4/1541 ، والجامع لاحکام القرآن 1/387.

 

 

 

 

فرق از نظر پژوهشگران يک پديدة زباني است که انديشة متفکران پيشين و معاصر را به خود معطوف ساخته و مراد از آن معاني ظريفي است که زبان شناس بين واژگان قريب المعني مي يابد . البته غير از زبان شناسان و متکلمان  اصيل زبان، ديگران بدليل واضح نبودن آن معاني ، گمان مي کنند که اين واژگان مترادف هم هستند .

 مشابهت در دلالت الفاظ، و قرابت در معني ، از اذهان پيشينيان عرب ، پوشيده نمانده بود ولي با گذشت زمان و کثرت استعمال ، معاني اين الفاظ تطّور يافته و مردم از روي اهمال يا عدم درک صحيح و بدون توجه به تفاوتهاي ظريف و ملاحظة مغايرت آنها ، اين واژگان را در معناي واحدي بکار بردند و از رهگذر اين تطّور در کاربرد ، الفاظ متعددي مترادف هم گشتند.

و از آنجا که فرق اين واژگان مبهم گرديد ، و معاني آنها در هم آميخته ، به عنوان مترادف استعمال شدند ، دانشمندان زبان عربي احساس نگراني کرده و آن را نوعي ناهنجاري زباني و اشتباه ناخوشايند شمرده و آماده مقابله با اين جريان شدند . اينان بخاطر پالايش زبان ، و صيانت از اصالت و سلامت آن با مفهوم و دلالت الفاظ قديمي محاجّه کرده و در فرآيند اين کار ، به اقوال زبان شناسان پيشين و اعراب فصيح استناد کردند .1

 ترديدي نيست که اين برداشت کلي ، دامنگير الفاظ قريب المعني در قرآن کريم نيز شده است . هر آنچه بر سر زبان عربي مي آيد در مورد قرآن کريم هم جاري است . چون آن به زبان عربي فصيحي نازل شده است .2

در کنار زبان شناسان ، مفسّران و محققان قرآن نيز بدليل از بين رفتن آن معاني ظريف و دقيق ، احساس نگراني کرده  و از تفاوت واژگان قريب المعني پرده برداشتند . اهميت اين مسئله در قرآن کريم قابل مقايسه با زبان نيست . گاهي درک يک حکم شرعي بر تفاوت معاني آن واژگان مبتني است . همچون معني ( إحصار ) و آنچه در مناسک حجّ در حيطة آن گنجانده مي شود . و نيز تمييز ( احصار ) از حصر خاص که حبس دشمن است . زيرا عرب مي گويد ( حَصَرتُ الرّجلَ فَهو مَحصور )  يعني : او را حبس کردم . و ( احصره بولُه و مرضُه ) يعني : (خودش را حبس کرد )3 احصار در کلام عرب به معني ممانعت بيماري و امثال آن از انجام عملي است همچون گزيدگي ، زخمي شدن ، ناتواني مالي ، يا از دست دادن مرکب ، اما عرب ممانعت دشمن ،و محبوس شدن در زندان و مغلوب شدن بدست سلطان يا انسان مستبد زورگو را حصر مي نامند نه احصار ) 4

-----------------------------------------------------

1- الترادف في اللّغة / 222 ، حاکم مالک الزيادي ، دارالحرية للطباعة – بغداد ، 1400 هـ -1980 م .

2- سورة شعراء :195 ( بلسان عربي مبين).

3- الصحاح 2/ 632 ، و الجامع لاحکام القرآن 2/372 والمصباح المنير في غريب الشرح الکبير للّرافعي 1/ 138 ، احمد بن محمد بن علي المقري الفيومي ( ت 770 هـ ) المکتبة العلمية – بيروت.

4- جامع البيان عن تاويل آي القرآن 2 / 213 ، محمد بن جرير بن يزيد بن خالد الطبري ابو جعفر ( ت 310 هـ ، دار الفکر – بيروت ،1405 هـ و رجوع کنيد به : معاني القرآن و اعرابه 1/267 ، ابراهيم بن السري الزجاج ابو اسحاق (ت 311 هـ ) ، تحقيق  : د . عبدالجليل عبده شلبي ، عالم الکتب – بيروت ، ط /1 ، 1408 هـ - 1998 م.

 

 

 

 

 

آيات زير دلالت بر اين دارند که حصر  ، همان حبس دشمن است . خدواند متعال مي فرمايد " و خُذُوهم و آحصروهم و اُقعدوا لهم کلَّ مرصدٍ" 1و نيز مي فرمايد : " و جَعَلنا جهنّم للکافرين حصيراً " 2 يعني جهنم محيط بر کافران و حبس کننده آنان است 3 ابن عباس (حصر ) را بدون الف 4آورده است که ( لا حَصرَ اِلاّ حصرُ العدّو )5.

اما ( احصار ) در آية مربوط به حج و عمره آمده است " و اتموا الحجَّ و العمرة للهِ فانَّ اُحصرتم فما استيسر من الهُدي " 6که مراد از آن ، منع شدن از سفر حجّ به خاطر بيماري و ... است . زيرا گفته مي شود ( احصَرَه المرضُ ) يعني : از سفر منعش کرد .7(و احصر الحاجّ عن بلوغ المناسک مِن مرضٍ و نحوه ) 8

بنابر آنچه گذشت معلوم مي گردد که بحث فروق در قرآن کريم بخاطر تجديد حيات آن معاني دقيق و ظريف است .

بحث دربارة پديدة فروق لغوي "مستلزم اين است که بين آن و پديدة مغايرت ، که به معني تناقض تام است ، تفاوت قائل شويم . چون فرقي که به معناي مغايرت است دامنه اش گسترده تر مي شود تا همة زبانها را در بر گيرد" .9 امّا آنچه که ما در صدد آنيم الفاظ متفق المعني در چار چوب کلي اش است که مختصات مربوط به دلالت و کاربرد آنها با هم مغايرت دارند . و معاجم لغت ضامن کشف خصوصيات دلالتي است و با کاوش در استعمال قرآني ، آن دلالتهاي خاص روشن مي شود.

---------------------------------------

1-     توبه :5

2-     اسراء : 8

3-     نگاه کنيد به : جامع البيان 2/213 ، و لسان العرب 4/195

4-     لسان العرب 4/195

5-     المسند /367، الامام الشافعي ابو عبدالله محمد بن ادريس الشافعي( ت 204 هـ) . اين نسخه بر اساس نسخه چاپ شده در مطبعة بولاق الاميرية ، و نسخه چاپ شده در سرزمين هند تصحيح شده است .دار الکتب العلمية ، بيروت ، لبنان ، والسنن الکبري 5/219 ، احمد بن الحسين بن علي البيهقي ابوبکر ( ت 458 هـ ) دار الفکر- بيروت ، والمغرب في ترتيب المعرب 1/206-207 ابوالفتح ناصر الدين عبدالسّيد بن علي بن المطرز ( ت 610 هـ) تحقيق  : محمود فاخوري و عبدالحميد مختار ، مکتبة اسامة بن زيد – حلب، طلا ، ط1، 1979.

6-     بقره :196

7-     نگاه کنيد به المصباح المنير،ا /138 ، والقاموس المحيط 2/10 ، مجدالدين محمد بن يعقوب الفيروز آبادي ( ت 817 هـ) دارالجيل – بيروت .

8-     نگاه کنيد به : العين 3/113 ، و لسان العرب 4/195 ، والجامع لاحکام القرآن 2/371

9-     الفروق اللغوية في العربية / 5 ، علي کاظم مشري ، رسالة الدکتو راة ، دانشگاه بغداد – دانشکده ادبيات- 1411 هـ-1990م.

 

 

 

 

 

ب- علم فروق شاخه اي از معنا شناسي و اعجاز بياني قرآن کريم :

از آنجا که هدف علم فروق بحث در مورد معاني دقيق الفاظ است لذا اين علم در چار چوب زبان شناسي داخل گرديده ( واقع مي شود ) و نمادي از حالات معنا شناسي ، و از مسائل جوهري زبان شناسي محسوب مي شود . 1

اختلاف نظر بسياري در معاني الفاظ و عبارات در زبان وجود دارد . لذا مشخص کردن معنا کار بسيار سختي است بويژه اگر بين اشياء مشابهي باشد که هدفش درک تفاوت ميان آنها باشد . گاهي اين مسئله بر خود متکلم زبان نيز پوشيده مي ماند . خطامي ( ت 388هـ) به اين نکته اشاره کرده است که عرب باديه نشيني نزد پيامبر ( صلّي اله عليه و آله و سلّم ) آمد و گفت : کاري به من بياموز که مرا داخل بهشت گرداند . پيامبر فرمود (اعتق النّسَمَه و فُکَّ الرقبه ) پرسيد : مگر اينها يکي نيستند ؟ فرمود : نه ، عتق النّسَمَه اين است که به تنهايي بنده اي را آزاد کني ، و " فکَّ  رقبه " اين است که در بهاي آزادي سهيم شوي 2 از کلام عرب باديه نشين معلوم مي شود که بدليل تشابه الفاظ دلالت بر معني بر او پوشيده و مبهم بوده است  هر چند اعراب باديه نشين در فصاحت زبان سرآمد بوده و به خاطر دوري از مراکز شهري ، الهام و گنگي دامنگيرشان نشده بود .

از اينجاست که بخاطر گسترده بودن زبان و دوري از سرچشمه هاي اوليه ، اختلاف در فروق از پيچيده ترين مسائل معنا شناسي گشته است . زبان شناسان هم به علت سختي تشخيص معنا و ثبت معني دقيق ، چند لفظ با مدلوّل مشابه را يکي پنداشته اند . ابن فارس مي گويد : از الفاظ شبهه انگيزي که امروز فقط به صورت تقريبي و احتمالي گفته مي شود کلمات ( حين ،زمان ،  دهر و اوان ) است آنگاه که کسي بگويد يا سوگند ياد کند که : واللهِ لا کلّمتهُ حيناً و لا كلمته زماناً  أو دهراً . اينها الفاظ غريبي نيستند بلکه وقوف بر اصل و جوهرة آنها سخت است . بيشتر اينها مشکلاتي هستند که به چارچوب مشخصي محدود نمي شوند ... 3

از آنچه گذشت ثابت مي شود که فروق مربوط به علوم معنا شناسي است که از اصل معاني الفاظ بحث کرده و تلاش مي کند آنها را به اصلي ارجاع نمايد که زبان شناس آن را وضع کرده تا با الفاظ مشابه مبهم نگردد.

-------------------------------------

1-     نگاه کنيد به : علم اللغة ، مقدمه للقارئ العربي/ 261 د . محمود الشعران ، دار النهضة العربية، بيروت.

2-     نگاه کنيد به : سنن الدار قطني 2/118 ، الإمام الحافظ علي بن عمر الدار قطني ( ت 385 هـ) علّق عليه و خرج احاديثه : محمد بن منصور بن سيد الشوري ، دارمکتب العلمية ، بيروت – لبنان ، ط/1، 1417 هـ .1996 م.

و بيان اعجاز القرآن /30 احمد بن محمود الخطايي ( ت 388 هـ ) تحقيق: محمد خلف الله و محمد زغلول سلام ، دارالمعارف بمصر 1968 م ، ( في ضمن ثلاث رسائل في اعجاز القرآن و الفائق في غريب الحديث 3/105 ، محمود بن عمر الزمخشري ( ت 538 هـ ) تحقيق : علي محمد البحاوي و محمد ابي الفضل ابراهيم ، دارالمعرفة – لبنان ، ط/2

3-     الصاحبي في فقه اللغه و مسائلها و سنن العرب في کلامها /38 ، احمد بن فارس ، (ت 359 هـ) علق عليه و وضع حواشيه : احمد حسن بسبح ، دارالکتب العلمية  - بيروت ، ط /1 ، 1418 هـ -1997م

 

 

 

 

 

و فروق از دقت قابل توجهي برخوردار است . زيرا از روابط معنايي بحث مي کند که الفاظ را به هم مرتبط کرده  و آنها را در حوزه معنا شناختي خاصي قرار ميدهد که به معني عام و کلّي نزديک شده ، و در دلالت هاي خاص از هم متمايز مي گردند .

نظرية حوزه هاي معنا شناختي در زبان شناسي جايگاه ويژه اي دارد – که در بحث هاي آتي به آن خواهيم پرداخت – نويسندگان کتب معاني همچون ابو هلال عسکري ( متوفي 395 هـ ) در کتاب الفروق خود و ... – در کشف روابط معنا شناختي بين الفاظ متقارب و تبيين فروق آنها از هيچ کوششي دريغ نورزيدند . بنابراين مساله دلالت الفاظ بر فروق ظريف زاييده عصر حاضر نيست بلکه علماي { پيشين } ، در کشف و ملاحظه آن در زبان ، سهم به سزايي دارند .

از گذشته هاي دور زبان شناسان قديم ، در مورد اعجاز قرآني تحقيق و تفحّص کرده اند . و اشارات زيادي از آنان نقل شده است که راز عدم کاربرد واژه به جاي ترادفش را آشکار مي سازد سپس توجه به اين نوع تفسير به حدي زياد شد که تبديل به يکي از مذاهب تفسير بياني در قرآن کريم شد اصل در اين شيوه پرداختن موضوعي است که به بررسي يک موضوع مي پردازد و هر آنچه را که در اين مورد در قرآن وجود دارد جمع مي کند . و بعد از مشخص کردن دلالت لغوي الفاظ به استعمال مألوف الفاظ و اساليب رهنمون مي شود . اين روشي است که به طور کلي با شيوة معروف تفسير سوره به سوره قرآن فرق مي کند . که در الفاظ و و آيات جدا از سياق قرآن بررسي مي شوند و به دلالت قرآني الفاظ و کشف پديده هاي سبک شناسي و ويژگي هاي بياني دست نمي يابد . 1

اين شيوه در پژوهش حاضر ، انعکاس خواهد داشت . شايد بعد از تبيين دلالت لغوي الفاظ قرآن ، به معنايي که الفاظ قرآن دارند پي ببريم . زيرا حس لغوي اصيل عربي هم ريشه دلالت ها و معاني را آشکار مي کند و بيان قرآني آن حس ظريف را با استقراء جايگاه ورود الفاظ نمايان مي کند 2

فروق در قرآن کريم به جايگاه قداست دست يافته است . چون در مدار اعجاز مي چرخد و سرّي است " از اسرار آن در انتخاب لفظ مناسب که امکان ندارد واژه ديگري جايگزين آن مي شود . علت اين است که اکثر علماي بيان ثابت کرده اند که الفاظ قرآن در آيه داخل نمي شود مگر آنگاه که سياق اقتضاي آن را بکند و نظم آن را بخواهد ".3

----------------------------------------

1-التفسير البياني للقرآن الکريم 1/14، د. عائشة عبدالرحمن ( بنت الشاطئ) دارالمعارف بمصر ط/2 1966 م.

و التفسير الأدبي وا لاعجاز /59 ، د .احمد مطلوب . در خلال بحث هاي اولين کنفرانس اعجاز قرآن ، بغداد 1410 هـ 1990 م

2-نگاه شود به : مقال في الانسان – در اسة قرآنية /11 ، د . عائشة عبدالرحمن ( بنت الشاطئ ) ، القاهرة 1969م.

 

3-تلاشهاي خطيب اسکافي در مورد اعجاز قرآن در کتاب او ( درة التنزيل و غرّة التاويل ) / 140-141،منذر ابراهيم حسين الحلّي ، رسالة ماجستير ، جامعة

 

القادسية ، کلية الآداب 1412هـ-2000م

 

 

 

 

 

شايد جاحظ ( متوفي255)اولين کسي است که به ظرافت استعمال قرآني اشاره کرده است . مي گويد : مردم الفاظي را آسان پنداشته و به کار مي گيرنددر حاليکه الفاظ ديگر شايسته تر از آن هستند . مگر نميبينيد که خداوند در قرآن واژه جوع ( گرسنگي ) را فقط در مواقع عقاب يا فقر شديد و ناتواني ظاهر ذکر مي کند . و مردم واژه " سغب" را به کار نبرده و در حال قدرت و سلامت و توانايي واژه " جوع " را استعمال مي کنند ... اينان به دنبال الفاظي که شايستة ذکر و استعمال هستند نمي گردند 1

سپس اين ذوق بلاغي براي بيان قرآن به کار گرفته شد . و هر وقت به گوش نسلي از علما مي رسيد آنان را به درنگ واداشته و انتخاب واژه قرآني در موقعيت خاص خود آنان را شگفت زده مي کرد . خطابي مي گويد :

" بدان اساس اين بلاغت ... گماشتن الفاظ گوناگون كلام در جايگاه مخصوص و مطلوب آن است ، به طوري که اگر واژه هاي ديگري جايگزين آن شود يا منجر به تغيير معنا مي شود که فساد کلام را به دنبال خواهد داشت . و يا زيبايي کلام از بين مي رود که باعث از بين رفتن بلاغت آن مي شود .2

ج معاني دقيق الفاظ متقارب در زبان ، و دقت تعبير در واژگان قرآني :

" علماء به اظهار فروق بين واژگان به کار رفته شده ، اهتمام ورزيده اند . و براي چيزهايي که نامشان بواسطه اختلاف حالتشان تفاوت مي کند فصولي را وضع کرده اند" 3انگيزة آنان در اين کار ، اين بوده است که مردم بين بسياري از واژگان تفاوتي قائل نشده و آنها را در معناي واحدي به کار مي گرفتند . علت اين کار هم بي اطلاعي آنان نسبت به زبان و رموز آن بوده است .

ابن قتيبه ( ت 276 هـ) اولين کسي است که در کتاب ادب الکاتب به اين مساله پرداخته و باب خاصي را به عنوان " باب شناخته آنچه مردم ، غير جاي خود قرار مي دهند .4برايش اختصاص داده است . او وقتي ملاحظه کرد که مردم الفاظ متقارب المعني را در معناي واحدي به كار مي برند، با توجه به دلالات اصلي زبان، فروق موجود آنها را بيان نمود. همچون  ظل و فئ ، آل و سراب ، عترت و ذريه ، خلف و کذب ، حمد و شکر5

---------------------------------

1- البيان و التبيان 1/26 ، عمر و بن بحر الجاحظ ابو عثمان (ت 255 هـ) تحقيق : المحامي فوزي عطوي ، دار صعب ، بيروت، ط1، 1968.

2- بيان اعجاز القرآن /26

3- دراسات في فقه اللغة /289، د. صبحي الصالح ، دارالعلم للملابين – بيروت ، ط3، 1388ه، 1968م.

4-ادب الکاتب/17. ابومحمد عبدالله بن سلم بن قتيبه الکوفي ، الدينوري (ت 276 هـ ) تحقيق : محمد محيي الدين عبدالحميد ، المکتبة التجارية – مصر ، ط/4، 1963 ، و رجوع کنيد به : اصلاح المنطق /37 ، ابو يوسف يعقوب بن اسحاق بن السکيت (ت 244 هـ) تحقيق: احمد محمد شاکر و عبدالسلام محمد هارون ، دارالمعارف – القاهرة : ط/4 ، 1949 هـ.

5-الترادف في اللغة /223 ، و رجوع کنيد به : ادب الکاتب /17-31.

 

 

 

 

سپس ابو هلال عسگري دنبال رو او شد و کتاب فروق خود را براي اين واژگان اختصاص داد . تا از معاني دقيق الفاظ متقارب پرده بردارد . او مي گويد : "هيچ شاخه اي از علوم و ادبيات را نديدم مگر اينکه کتابهاي جامعي پيرامون آنها به رشتة تحرير در آمده است مگر تفاوت بين معاني متقارب ، که فرق بين آنها مبهم گرديده است . همچون علم و معرفت، فطنت و ذکاء، و ارادة و مشيئت ". 1

حقيقت بحث در فروق لغوي رفع مشکل بين الفاظ متشابه است . تشابهي که باعث ايجاد شبهه در استعمال دو واژه مي شود . و ما زماني که از توهم مردم در الفاظ متقارب سخن مي گوييم منظورمان عرب زبانان پيشين نيستند . زيرا آنان همچون زمانشان متصف به دقت در تعبير پيوند و هر واژه را در محل خود و در مناسبتي که براي آن وضع شده بود به کار مي بستند . جاحظ مي گويد : گفته مي شود : فلان احمق . پس هر وقت بگويند (فلان) مائق ، دقيقاً همان معنا مد نظرشان نيست و همچنين است هر وقت بگويند : " انوک" و نيز بگويند " وقيع " و امثال آن . 2

اگر آنان دنبال معاني دقيقي بين واژگان نبودند بين آنها تفاوتي قائل نمي شوند . پس مي بينيم آنان ، غذا را بر اساس مناسبت مربوط به آن با الفاظ مختلفي نامگذاري مي کردند . غذايي که براي عروسي پخته مي شود وليمه ، و غذايي مخصوص املاک را نقيقه، و غذاي  ساختن بنا را وکيره، و غذاي موقع ختنه را اعذار، و غذاي جشن تولد را خُرس مي ناميدند و هر غذايي که براي دعوت و ميهماني پخته شود همان مأدبه است .3

دقت تنها منحصر به مفردات زباني نيست بلکه معيار مهمي از معيارهاي نقد شعر و نثر است .4 لفظ دقيق نزد فاقدان لفظي است که معناي مورد نظر را برساند . و لفظ ديگر صلاحيت جانشيني آن را نداشته باشد . وترديدي نيست که يافتن لفظ دقيق که منويات نويسنده را منتقل کند کار سختي است که تنها از عهده کساني بر مي آيد که شناخت عميقي از زبان داشته و بر فروق دقيق الفاظ واقف باشد . 5فروق واژگان در تعيين معني يکي از معيارهاي دقّت است .

----------------------------------

1- الفروق اللغوية /7، الحسن بن عبدالله بن سهل بن سعيد بن يحيي بن مهران ابو هلال العسكري (ت بعد 395 هـ) ضبطه و حقّقه : حسام الدين القدوسي ، دارالکتب العلمية ، بيروت، لبنان .

2- البيان و التبيين /137

3-رجوع کنيد به : کنز الحفاظ في کتاب تهذيب الالفاظ لابن السکيت /614-616 ، هذبه الخطيب التبريزي (ت 502 هـ).

تحقيق : الاب لويس شيخو الليسوعي ، المطبعة الکاثولبکية بيروت ، 1895م . و نوادر ابي مسحل 1/39 ، ابو مسحل عبدالوهاب بن حريش الاعرابي (ت 230هـ) تحقيق : عزّة حسن، مطبوعات مجمع اللغة العربية ) دمشق 1380 هـ -1961 م . و کتاب المعاني الکبير في ابيات المعاني 1/210 ابن قتيبة ، تحقيق : سالم الکرنکوي ، دارالنهضة الحديثة – بيروت 1372 هـ-1953 م ، والفروق اللغوية في العربية /305 .

4- رجوع کنيد به ( الفروق اللغوية في العربية /321).

5- النقد اللغوي عند العرب حتي نهاية القرن السابع الهحري /247 ، د.نعمة رحيم القراوي ، دارالحرية – بغداد 1398 هـ - 1978 م.

 

 

 

 

 

دقت در قرآن کريم شموليتش بيشتر مي شود تا هم شامل عبارات و مقام آيه يا شأن نزول آن گردد و هم شامل سياقي که لفظ در آن وارد شده است . سيو طي (ت 911 هـ ) در باب "انسجام لفظ با لفظ ، و انسجام لفظ با معني مي گويد : مراد از انسجام و هماهنگي الفاظ با يکديگر اين است که لفظ غريب در کنار لفظ غريب ، و لفظ متداول در کنار لفظ متداول قرار گيرد . اينها به خاطر همنشيني و مناسبت ( الفاظ) با يکديگر است ... و الفاظ کلام با معناي مراد ، هماهنگ و منسجم باشد .اگر معنا بزرگ و عظيم باشد الفاظش نيز بايد اينچنين باشد . اگر معنا بليغ و رسا باشد الفاظ هم چنين باشد ، اگر معنا غريب باشد الفاظ هم غريب باشد . اگر معنا متداول باشد الفاظ هم متداول باشد و اگر معنا بين غرابت و استعمال حالت بينابيني داشته باشد الفاظ هم چنين حالتي داشته باشد .1

و اين دقت در تعبير (بيان ) و گزينش لفظ مناسب که مرادش با آن مشترک نيست . تنها در ارکان فصاحت و بلاغت يا در چارچوب اعجاز بياني قرآن کريم يافت مي شود . ابن اثير (637 هـ ) مي گويد : شگفت آور است که شما دو لفظ را مي بينيد که بر معناي واحدي دلالت مي کنند و استعمال هر دو به جاست . و هر دو از يک وزن و تعداد حروف يكساني برخوردار هستند . ولي نيکو نيست که هر جا اولي استعمال مي شود دومي را هم به کار برد . بلکه متناسب با سبک و سياق بين آنها فرق گذاشته مي شود . اين مسئله را تنها صاحبان فهم دقيق و نگاه تيز بين مي فهمند.2

ممکن است اين مسئله در  ملاحظه آيات متشابه در قرآن کريم روشن گردد . گاهي ميبينيد که قرآن لفظي را در جاي مناسبش به کار ميبرد که جايگزين کردن لفظ ديگر به جايش غير ممکن است . شايد بهترين شاهد براي آن تبديل شدن عصاي موسي يکبار به حيه است آنگاه که حضرت موسي مورد خطاب است و مراد از حيه  جنس مار است . زماني که ساحران به مبارزه فرا خوانده مي شوند به خاطر ترس و وحشت و عظمت از عصا به ثعبان تعبير شده است.و در زمان سرعت حركت واژه جانّ آورده شده است- كه مار پر جنب و جوشي است – اين مغايرت در الفاظ ، اختلاف در احوال و مناسبات را به دنبال داشته است  به ظرافت و دقت بيان  قرآن بنگريد. تعبير قرآني در مسائل مورد اختلاف قول فصل است . آنگاه که به راز کلمه اي پي مي برد که کلمة ديگر از الفاظ مترادف جايگزينش نگردد.3

نويسندگان در موضوع اعجاز قرآن به اين حقيقت – دقت و ظرافت واژه قرآني – پي برده اند . رافعي ( ت 1356 هـ) مي گويد : بايد بپذيريم که يک معنا با الفاظ مختلفي بيان مي شود که هيچکدام به شرط رعايت فصاحت جايگزين ديگري نمي گردد.

---------------------------------------

1- الاتقان في علوم القرآن 2/88 عبدالرحمن بن ابي بکر بن محمد جلال الدين سيوطي ( ت 911 هـ) انتشارات مصطفي الپايي الحليي,مصر ، چ/3، 1370 هـ ، 1950 م .

2- المثل السائر في ادب الکاتب و الشاعر 1/150 ، ابوالفتح ضياء الدين نصر الله بن محمد بن محمد الموصلي ملقب به ابن اثير(ت 637 هـ ) تحقيق : محمد محيي الدين عبدالحميد ، المکتبة العصرية ، بيروت 1995 م.

3- اِلاعجاز البياني و مسائل ابن الأزرق ( ت 65 هـ) /193 ، د : عائشة عبدالرحمن ( بنت الشاطئ ) ، دارالمعارف – القاهرة 1968م 

 

 

 

 

 

 

زيرا هر لفظ صوتي دارد که چه بسا با موقعيتش در کلام و طبيعت معناي مورد نظر ، و سياق جمله مشابهت داشته باشد و شايد مسئله متفاوت بوده و لفظ ديگر مشابه آن باشد . در اسلوب و سبکي همچون قرآن بايد معناي جملات فخيم و بزرگ بوده و الفاظي متناسب با آن معاني به کار رفته باشد . به طوري که لفظي ساز نبوده و از دنباله روي ( معني ) عقب نماند.

سپس لفظي که به معني نزديک تر و شيواتر و در تصوير ژرف تر (عميق تر ) و در سياق نيکوتر ، و در ابداع با شکوه تر ، و موزون تر و زيبا تر باشد . سپس  ( ثبات ، اعتدال ، يکنواختي ) آن در ساختار آن با بسامد ( گستردگي ، وسعت ، دامنه نوسان ) آن در کلمه و حروف آن تا به گونه اي گردد که گويي جملة واحدي در يک نفس ( دم ) ساخته شده است .1

اين بدان معني نيست که علماي پيشين در زمينه اعجاز قرآن ، اشاره به دقت واژگان قرآني را ناديده گرفته اند . بلکه اشارات پراکنده اي در ميان سخنانشان است ولي آنان قصدشان اين نبود که براي واژه قرآني باب يا فصل ( مخصوصي ) قرار دهند تا از خصائص ورودش سخن بگويند . شايد  علت اين امر به عنايت ايشان به ساختار کلي قرآن کريم برگردد که آنان را از توجه به جزئياتش باز داشته است 2دکتر فاضل السامرائي مي گويد : بيان قرآن يکنوع تعبير فنّي هدفدار است . هر کلمه بلکه هر حرف در آن به صورت فني و هدفدار وضع شده است و در اين وضع تنها خود آيه و سوره ملاک قرار نگرفته است . بلکه کل تعبير قرآني لحاظ شده است . و از دلايل آن مي توانيم به آمارهايي اشاره کنيم که پژوهشهاي جديد آن را آشکار ساخته است . اين آمارها بوضوح نشان مي دهند که قرآن کريم براي هر حرف حساب جداگانه اي باز کرده است و اين امکان وجود ندارد که حرفي به آن اضافه يا از آن کم گردد. 3

از آنچه گذشت نتيجه ميگيريم که دقت واژه قرآني در مجموعه ويژگي هايي نهفته است که مجموعاً سوره هايي مستحکم تشکيل مي دهند که مترادفات ديگر امکان جانشيني (جايگزيني ) آن را ندارند . و اين تنها مخصوص سخن اعجاز آميز است . اين ويژگي ها عبارتند از :

1-دقت در وضع : مراد از دقت در وضع اين است که واژه قرآني بدون تقديم و تأخير ، کم و کاستي  مکان مناسب خود در جمله را پيدا کند . به طوري كه بعيد باشد واژه ديگري جاي آن را  بگيرد . و امکان تقديم و تاخيرش وجود نداشه باشد . پس هر لفظي مکان مخصوص خود را دارد كه از آن ديگري نيست .4

--------------------------------------------

1-     اعجاز القرآن و البلاغة النبوية /256 ، مصطفي الرافعي ، دارالکتاب العربي – بيروت ، ط/9 ، 1393 هـ ، 1973م.

2-     رجوع کنيد : مباحث في اعجاز القرآن الکريم /143-144 ، د. احمد جمال العمري ، مکتبة الشباب ، القاهرة 1982 م .

و الفروق اللغوية في العربية /408.

3-     التعبير القرآني /12 د. فاصل صالح السامرائي ، دارالکتب للطباعة و النشر – دانشگاه موصل 1989 م .

4-     رجوع کنيد : من بلاغة القرآن /105، د . احمد احمد بدوي . مطبعه نهضه مصر ، ط/3 ، 1950 م . والاعجاز الفني في القرآن /72 ،د.عمر السلامي ، منشورات عبدالکريم بن عبدالله - تونس 1980 م .

| ادامه مطلب

1- همزه تسويه:

همزه اي است که بعد از کلمه سواء مي آيد و بعد از آن بايد "أم" بيايد که معادله ناميده ميشود.آنچه بعد از همزه مي آيد به مصدر تأويل شده و جاي آن را مي گيرد.مثال: سواء علي أ صبرتَ أم جرعتَ.

2- آخِر:

 مي تواند نقشهاي مختلفي بگيرد.

الف:حال:جاء وليدٌ في الترتيب آخراً ب- ظرف زمان:زرت المعلم آخر النهار          ج- با توجه به موقعيتش نقشهاي مختلفي مي گيرد.

3- آخَر:

اسم تفضيل است از أُخَر.و غير منصرف بوده و در معناي صفت مشبهه استعمال مي گردد.نحو:تعرّفتُ علي عالمٍ آخر يجري أبحاثاً علمية.

4-  آه:اسم فعل مضارع است به معناي أتوجّع.

5- أبابيل:

اسمي است جمع که مفرد ندارد و اعراب اسم غير منصرف را دارد که بر وزن منتهي الجموع آمده است.

6- إبّان:

ظرف است به معناي "حين".هم به اسم مفرد اضافه ميشود و هم به جمله.زرتُ القاهرة إبان الشتاء.و زرت الجزائر إبان الحرب مشتعلة.

7- أبداً:

مقطوع از اضافه است.و براي استغراق آينده به کار ميرود.همواره تنوين دار بوده و غالبا قبل از آن نفي مي ايد.

8- إبليس:

اسمي است علم از ريشه "بلس":نا اميد شد.و غير منصرف ميباشد.

9- إثر:

ظرف زمان است.مثال:زرتُ صديقي إثر عودته من السفر.

10- أثناء:

ظرف زمان است:سأقابلک أثناء الليل.

          11-أ حقّاً: تشکيل شده از همزه استفهام  و حقّاً است و به دو صورت ترکيب مي شود:الف- مفعول مطلق براي فعل

محذوف به تقدير:حقّ حقاً ب- ضرف زمان و منصوب به فتحه.أ حقاً أنّ خالداً نجح.

          12-ما أدراکَ:

 ما:استفهامي است و مبتدا.        أدراک: خبر

           13-أصلاً:

ظرف زمان.مثال: لم أقم به أصلاً.

          14- البتّة:

مفعول مطلق براي فعل محذوف: أبتّ البتة.

         15- خاصّة – خصوصاً : حال.           و خاصةً – و خصوصاً: مفعول مطلق.

         16-إذ ذاک:

متشکل است از "أذ" ظرفيه و اسم اشاره "ذا".مثال: کنّا في الجبل فانهمرت الأمطار إذ ذاک.

17- بدل:

 به معناي " عوض از" است.و ظرف مکان.مثال: ذهب المعلم عوض التلميذ.

18-خلا:

حرف جر شبيه به زايد بوده و براي استثنا به کار ميرود، به شرطي که قبل از آن "ما" مصدري نباشد.جاء الطلاب خلا زيدٍ.

خلا: فعل ماضي جامدي است براي استثنا.هميشه به صورت مفرد و مذکر به کار مي رود.حضر الطلاب خلا فتاتين.فاعل خلا در اين وجه ضمير مستتر هو است که به مصدر فعل قبل از خود بر مي گردد.

19- ذاتَ:

الف- نائب ظرف است هرگاه به اسم ظرف اضافه گردد.مثال: رأيته ذات ليلةٍ.

ب- مفعول مطلق است اگر به غير آن اضافه گردد.مثال:کلّمته ذات مرّةٍ.

20- سِوي:

اسم نکره متوغل در ابهام و تنکير است.جايز است بنابر استثنا منصوب گردد البته اگر حمل بر معناي إلّا شود.و اسم بعد از آن مجرور ميگردد.

21- سَواء:

الف- به معناي وسط است.مثال: "فاطّلع فراءَه في سواء الجحيم".

ب- بمعناي تساوي و مماثله است.مثال: هم سواءٌ في السرّاء و الضرّاء.

خبر مقدم است اگر بعدش همزه تسويه آمده باشد و بعد از همزه "أم".

22- فجأةً:

الف- مفعول مطلق است.مثال: دخل المدير الصف فجأةً.

ب- حال مؤول به مشتق است.به تقدير مفاجئاً.

23- قطّ:

ظرف زمان است براي استغراق زمان گذشته.هميشه قبل از آن نفييا استفهام مي آيد.مثال:ما تأخرت عن عملي قطّ.

23- کثيراً ما:

ما: حرف زايدي است که دالّ بر تأکيد است.

24- کذلک:

کاف حرف تشبيه است.ذا: اسم اشاره است.لام: براي بُعد است.کاف: حرف خطاب است.

25- کلّا:

حرف جواب است و افاده نفي و ردع ميکند.و در آيه" کلّا إن الإنسان ليطغي" به معناي حقّاً است.

26- کلّما:

متشکل است از "کلّ" و "ما" مصدرية ظرفية.و بعدش غالباً فعل ماضي مي آيد.

27-مذ و منذ:

الف- حرف جرّ است و مختص گذشته و حاضر.مثال: شاهدته منذ يومين.فقط اسم ظاهر را مجرور مي کند.

ب- جايز است ظرف باشند اگر بعدشان اسم بيايد.مثال: ما رأيته منذ يومان.(يومان:فاعل براي فعل محذوف "کان" است)

ج- ظرف هستند اگر به به جمله اضافه شوند.مثال: ما درسنا منذ صديقنا غائب.

28- لکن:

حرف ابتدا است و عملي ندارد.اگر بعدش کلام بيايد حرف است.و افاده استدراک مي کند و عاطفه نيست.لکن عاطفه است به دو شرط:قبلش نهييا نفي بيايد.مقرون به واو نباشد.ما قام زيد لکن عمرو.

29- يا للسعادة:

يا:حرف ندا است و محلي ندارد.لام: حرف جرّ زايد است.السعادة: مفعول به براي فعل نداي محذوف.

30- لام مزحلقة:

 

31-سنين:

اسم ملحق به جمع مذکر سالم است.در قرآن هم آمده است:"و قدّره منازلَ لتعلموا عدد السنين و الحساب".

32-هنيئاً لک الشهادة:

هنيئاً: حال است و منصوب.

33-آلاء:مفردش:الإلي و الإلَي.

34- کما:مرکب است از "کاف" جاره يا تشبيهيه، و "ما"ي اسميه يا حرفيه زائده.

أحسن کما أحسن الله اليک: ما مصدريه است.احسن کإحسان الله اليک.

35- معَ:

الف- اسم است به دليل مجرور شدنش.در قرآن آمده است:"هذا ذکرُ من معي".

ب- حرف است اگر حرف عين ساکن باشد.

36- أمّاه:در اصل "يا أمّي" بوده است.الف براي ندبه است و "ه" براي سکت.

37-بلي:

حرف جواب است که بعد از نفي مي آيد و آنرا مثبت مي کند.مثال: أ ليس له درس؟بلي.

فرق بين بلي و نعم اين است که بلي تنها بعد از نفي مي آيد و نعم بعد از نفي و اثبات مي آيد.

38- هکذا:

مرکب الست ار "ه"تنبيه، و "کاف" تشبيه، و "ذا" اشاره.مثال: لباس ابنة محمد هکذا.هکذا: خبر است براي "لباس".

39- استكبر هو و جنوده في الأرض.

               تأکيد براي ضمير مستتر در استکبر.

40- وا حزناه:

وا: حرف ندا است مخصوص ندبه. حزن:منادي منصوب به فتحه مقدر بر ما قبل ياي متکلم محذوف.  ا:براي ندبه است.  ه: براي سکت است.

41- ماذا:

الف- ما:اسم استفهام و ذا: اسم موصول.مثال: ماذا يفعل التلميذ.

ب- ما: اسم استفهام و ذا: اسم اشاره.مثال : ماذا الوقوف علي السلّم.

ج- يک کلمه کاملي است.مثال: ماذا أجبتم المرسلين.(ماذا: مفعول مطلق است،چون أجاب دو مفعولي نيست).

42-إي: حرف جواب است به معناي "نعم".مثال: أي ...قتالاً.

43- فکّرتُ أولاً في الکبار:

أولاً:ظرف زمان است و منصوب بالفتحة.

44- قد حلمنا فيک دوماً:

دوماً: مفعول مطلق براي فعل محذوف به تقدير:دام دوماً.

45- إنّها دمعةُ فرحٍ هذه المرّةَ.

هذه: ظرف زمان.

46-فسلّم عليه خلاف سلامه علي الأغنياء:

نائب مفعول مطلق است به تقدير: سلّم عليه سلاماً خلاف سلامه...

47- کذّبت قوم نوحٍ:

فعل مؤنث آمده است به اعتبار معني فاعل که " جماعة" يا "أمّة" است.

48-إنّ هذه أمتکم أمّةً واحدةً.(الأنبياء/92).

حال است و صاحبش "أمتکم".( عامل در حال معناي تأکيد در "إنّ" است.

49-أنا الفائز ذراعان مقابلَ ذراعٍ واحدٍ:

ذراعان: مبتدا                                        مقابل: ظرف مکان.

50-"و اذکر في الکتاب مريم إذ انتبذت من أهلها مکاناً شرقياً".(دوم انساني، ص202)

      بدل است از مريم.

51-"و کذلک أنزلناه قرآناً عربياً".

کذلک: مفعول مطلق براي أنزلناه.            قرآناً: حال و منصوب.(عليرغم اينکه جامد است حال واقع شده چون وصف گرديده است)

52-" و هذا کتابٌ مصدق لساناً عربياً لينذر الذين ظلموا".

حال است از ضمير مستتر در مصدق.يا حال است از "کتا" و عامل در آن اسم اشاره است.

53-"سخّرها عليهم سبعَ ليالٍ و ثمانية أيامٍ"(دوم انساني، ص113).

ظرف و منصوب است متعلق به "سخر".

54-فخرج شعيب معه إلي السوق.(دوم انساني ،ص140)

حال و منصوب محلاً.

55-أحبب حبيبک هوناًما.

هوناً: حال و منصوب.        ما: نکره موصوفه و صفت.

56-"و إن من قريةٍ إلّا نحن مهلکوها يوم القيامة".

مبتدا ومحلاً مرفوع. و خبرش "موجود" محذوف.         إلا : ادات حصر است.

57- ربّ ادخلنيمدخل صدقٍ.

مفعول مطلق است.           مفعول دوم أدخلني: المدينة است.

58- الکلام في وثاقک ما لم تتکلّم به.

مصدريه ظرفيه است.

59- يا لها من أمّ حنون.

عبارتي است که براي تعجب به کار ميرود.

يا: حرف ندا است                  لام: حرف جرّ زايد است.                   ها: مفعول به براي فعل نداي محذوف.

من أم: تمييز

60- لا تکونوا کالّذین خرجوا من دیارهم بطراً.(سال اول، ص11).

حال است و منصوب.     برخی معتقدند که مفعول له نیز می تواند باشد.(بطر مصدر سماعی است).

 

| ادامه مطلب
| ادامه مطلب